شاید البته شاید این آخرین نوشته آخرین در وبلاگ پندنامه باشه. گفتم شاید !!!
دلیلش هم اینه که به واسطه یاری خدا تونستم سایت خودم رو راه اندازی کنم. اسم سایتم رو هم گذاشتم شادیسم . ( شادیسم که یک لغت ابداعی توست خودمه به معنای گروهیه که شادی رکن اصلی اوناست. )
شادیسم یک سایت جامع هست که شامل بخش های متعددیه. منتها فعلا سایت مادر و سایت انجمن های شادیسم راه افتاده. در شادیسم من در کنار هدف های که داشتم رو آوردم به ترویج شادی های سالم. خیلی هم خوشحال می شم اگه تمامیه دوستانم رو در سایت خودم ببینم. برای عضو شدن در انجمن شادیسم می تونید روی این لینک کلیک کنید :
این روز ها من درگیر راه اندازی سایتم بودم. شكر خدا راه افتاد و دارم روز به روز امکاناتش رو بیشتر می کنم. در قسمت انجمن های شادیسم هر فردی می تونه عضو بشه و به تبادل نظر و بحث پیرامون مطالب بپردازه، و یا مطلب مورد نظرش رو راه اندازی کنه تا دیگران هم بتونند در مورد اون موضوع نظر بدند.
ایده هایی هم برای دوستانم دارم ، که اگه مایل باشند سایت زیر مجموعه ای بهشون میدم با فضای نامحدود برای ایجاد سایت های خودشون. فقط برای این مورد دوستانی که در پیوند های من حضور دارند به من یک میل بزنند تا من براشون این امکان رو ایجاد کنم تا سایت خودشون رو با استفاده از سایت مادر که همون شادیسمه تحت نظارت کامل خودشون راه اندازی کنند.
برای این کار با این ایمیل تماس بگیرید :
راستش می خواستم تمام وبلاگ های خودم رو ببندم. اما تصمیم گرفتم تمام وبلاگ هام اطلاع بدم که دوستانم در صورت تمایل به سایتم بیان.
در پایان از همه دوستانم دعوت می کنم که به انجمن های شادیسم یک سری بزنن. چون حضورشون برای من نیرو بخش خواهد بود.
یا حق...
این روزها ؛ فکر میکنم ، فکر میکنم ، و باز هم فکر...
به یک شروع دوباره ؛ برای آخرین بار ،
"زندگی شوخی نیست" رو هزار بار ،
"زندگی یک بار اتفاق می افته" رو صد هزار بار ؛ سرمشق گرفتم که بنویسم... نمی دونم ؛
شاید یک بار... دو بار... سه بار... نمی دونم... چند بار دیکتمو 20 نشدم که معلّمم دوباره همین سرمشق ها رو بهم داده !
امّا
این دفعه خیلی خوشحالم ، چون فقط اینها نیست ، من دفترم رو دوست دارم ، و سرمشقهامو ، و کلمات رو ... کلمه هایی که خط قرمز نخوردن ، مثل:
امید...
ایمان...
توکل...
و حالا هم... صبر.....
این روزها ؛ قرآن رو که باز میکنم ، قرآن هم بهم می گه :
زندگی شوخی نیست و فقط یک بار اتفاق میافته پس حواست رو خوب خوب جمع کن و تصمیم های مهم بگیر... زود یولاف... زود... دیر نشه یولاف... دیر نشه ! برای اینکه بهترین یولاف باشی...
پس یه دفتر جدید برداشتم ،
و اولین صفحش نوشتم
اعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم
بسم الله الرّحمن الرّحیم
**الخبیثات للخبیثون...
والخبیثون للخبیثات...
و الطّـیّبات للطّـیّبین...
و الطّـیّبون للطّـیّبات...
اولئک مبّرون ممّا یقولون...
لهم مغفرة و رزق کریم**
صدق الله العلی العظیم
سوره ی مبارکه ی نور ،
آیه ی شریفه ی 26
اسم دفترم هست:
«هفت شب آبی»
حالا می خوام فقط توی این دفترم بنویسم و بس. از شروع نصفه نیمه بدم میاد... با تمام وجود... بسم الله... و تمام!
پ.ن.1:حرفای پست قبلی یادم نرفته... دارم مرتبش میکنم!
سلام!
پند! اول گفتم "پند" که نگین نمی خواد بپنده! چرا . اتفاقا قصدم همینه. پند !
آدم... وقتی یه فرصتی پیدا میکنه تا از بالا( یکم بالا تر از سطح روزمرگیهاش) به خودش نگاه کنه ؛ با خاطراتی رو برو می شه که مثل ستاره های بزرگی می درخشن. اونا ماجراهایی هستن، مثل تمام زندگی، پر فراز و نشیب اما ، آخرش به یه تجربه مهم ختم شدن... و آدم با گذروندن اون مراحل هر چند سخت (یا شاید هم معمولی یا راحت)به فهمی رسیده که باعث رشدش شده... به زبون عامیانه تر: یه قدم درست و حسابی توی زندگیش افتاده جلو !
خوب... به نظرم اینها... پندهایی هستن که آدمها تولید می کنن. . .می سازن! و آدم خوبا ، یافته هاشون رو با همه تقسیم می کنن.
اینا پندهای نابی هستن... خیلی خیلی ناب و با ارزش.
پس آی آدما... سعی کنید تجربیاتتون رو بنویسید... این کار هم باعث میشه هر از چند گاهی برگردید و مرورش کنید و هم باعث میشه دیگران ازش استفاده کنن... من که خودم یه دفترچه ی زرد کوچولو دارم هر کشفی که میکنم توش می نویسم... انقدر خوش میگذره وقتی ورقش می زنم که نگو... من این لذت رو به همه پیشنهاد میکنم!
حالا
چی شد که اینا رو نوشتم؟!!
آخه یک روزی هست که رفتم تو کار از بالا نگاه کردن... کمکم می کنه... باعث میشه فشار کمتری حس کنم... سختی ها رو کوچیک می بینم و راحتی ها هم نمی تونن تسخیرم کنن... کار خوبیه... این از بالا نگاه کردن !
امشب هم به یه بهانه ی نه چندان بی ربط ، داشتم کل زندگیم رو از بالا می پاییدم... سخت بود راستش... هی تمرکزم لیز می خورد و قل می خورد اونطرف... اما همون یکم که دستم بود ، خوب بود!
شاید توی این چند روز براتون از پندهایی که خودم شخصا با تک تک سلولهای بدنم بهش رسیدم بگم... پندهایی که سرمایه ای که خرج کردم تا بدستشون بیارم ؛ جوونیم بود... شادیم بود... غمم بود... وقتم بود... انرژیم بود... اشکم بود... خلاصه کنم:
×××××××زندگیمو خرج کردم تا داشته باشمشون×××××××
ناراضی هم نیستم... واقعا می ارزید... خدا جبران میکنه... دلم به همین خوشه... که اگه با یه نیت نسبتا خوب توی یه مسیر که حداقل بد نباشه بمونی و تلاش کنی... خدا همه چیز رو جبران میکنه... به شرطی که آخرش حرمت نگهدار باشی و اونچیزی که خدا به عنوان نتیجه میزاره توی کاست ، حرومش نکنی!
منم نمی خوام حروم شه... نمی خوام هم بره ته چاه وجودم و ناپیدا شه... می خوام بکارمش... همینجا !
می خوام باغبونی کنم
خوبه نه؟
فعلا
خدا نگهدار همتون دوستان خوب
دانه کوچک در خود فرو رفته بود و می اندیشید: براستی من چه هستم؟
که ناگاه
آوای نسیم برخاست... به آهنگی دلنواز، ابرها رقصی شگفت انگیز و شکوهمند آغاز کردند، جویباران بی تاب شدند، و درختان را همهمه ای غریب فرا گرفت؛...
...(((((((دختر بهار از راه رسیده بود، بر اسبی سپید و نقره یال.)))))))...
و دانه ای کوچک به حیرتی سخت او را می نگرسیت...
دختر بهار را که آرام از دشت می گذشت و بذر عشق می پاشید.
او با دستی به لطافت نور ، دانه را برداشت تا در خورجین خویش گذارد....
دانه به او گفت: این اولین بهار منست، با آمدن تو می دانم که باید سبز شوم... اما...!
و سپس ساکت و خاموش ماند که بغض راه گلویش را بسته بود.
دختر بهار لبخندی زد و گفت: اما چه؟
و دانه که دیگر نمی توانست اشکهایش را مانع شود گفت: اما.... اما نمی دانم که پس از رویش چه خواهم بود، و این برای من که می خواهم زیباترین باشم دردناک است.
دختر بهار به محبت او را نگریست و گفت:
گیاهان رنگارنگ و گوناگون و انسانهایی که هیچکدام مثل هم
نیستند،اگر همیشه پاییز باشد و یا همیشه بهار، در دنیایــی
که تنها یک فصل دارد همه چیز خیلی زود یکنواخت می شود.
هر موجودی در نوع خود زیباست، زیبایی یعنی خود بودن.من
تو را به دشتی پر آفــــتـــاب و زمینی حاصلخیـز می سپارم و
تلاش تو تنها این باشد که به قاموس خویش سبز شوی.......
دانه گفت: من می ترسم، چون براستی نمی دانم چه هستم. شاید پیچکی باشم حایل به یک ستون که چون خراب شود بر خاک بیافتم یا چسبکی باشم یا نیلوفری یا...
دختر بهار با سرانگشت مهربان خویش ، او را نوازید و گفت:
بیهوده اشک مریز. تنها خود باش. بی هیچ نگرانی رویش آغاز کن.
ستون دنیای بی پیچک را هرگز بازوان سبز و زیبایی نمی آراید ، و
دیوار بــی چسبک همواره در حســـــرت سبــز شدن می ســوزد.
زیبایی برکه ها در گشودن چشم نیلوفــــــران بر گستره آنهاست
و اگر داربستی فروریزد دانه های انگور به خاک آلوده هنوز سرشار
از عصاره حیاتند. پس تنها بکوش در خاکی پربار، به سوی آفتـــاب
بالنده شوی، سبز سبز !
پایان قسمت آخر... گرچه این داستان ادامه دارد...!!!
و ادامه ی داستان:
با طنین صدایش دشت به غوغا شد. درختها چنان سر به هم ساییدند که پنداری زیبا ترین هستند؛ جویبار به ترنمی موزون آوای خویش را تکرار کرد: من قشنگترینم... و پرستوها دایره وار در افق سریدند؛ چنانکه گویی اشرف مخلوقاتند. و ابرها در گستره ی آسمان، شکوهمند و سرفراز خرامیدند؛ انگار تماشایی ترینند...
دانه کوچک حیران از چگونه سبز شدن و نگران زیبایی خویش، سر به دامان زمین نهاد و گفت:بی گمان سبز خواهم شد، ولی آیا زیباترین خواهم بود؟
اندک زمانی سکوت بر همه جا حکم فرما شد،
و سپس کلاغی که بر فراز سپیداری نشسته بود به آوایی بلند گفت: می خواهی بدانی چگونه همچون من زیباترین موجود عالم باشی؟
دانه کوچک مبهوت سیاهی پرهای کلاغ، او را که حال به کنار جویبار آمده بود می نگریست و حرکتش را می پایید که نه جهیدن بود و نه راه رفتن، و بی اختیار گفت: نه، تو نمی توانی زیبا ترین باشی.
به شنیدن این سخن کلاغ برجای خود ایستاد،
ابرها بر سینه ی آسمان میخکوب شدند و درختان بی حرکت، همچون مجسمه هایی خشک و بی جان.
جویباران دست از نغمه سرایی شستند،
و دیگر بار همه جا در سکوت فرو رفت،
انگار زمستان بازگشته بود.
پس از گذشت لحظاتی سنگین، باز هم کلاغ بود که می گفت: بی هیچ تردید ، من قشنگترین موجود روی زمینم، می دانی چرا؟ چون خودم هستم، یک کلاغ پرسیاه و با شکوه. و تو نیز اگر می خواهی زیباترین باشی، تنها خودت باش.
دانه کوچک به حیرت گفت: خودم؟ ولی من نمی دانم چه هستم!
کلاغ دیگر بار منقار به تکرار حرف خود باز کرد : سبز شو و خود باش. که یگانه راز زیبایی ست.
دانه کوچک سر بر زمین نهاد و اندوهگین گفت: ای مادر مهربان ! ای زمین سخاوتمند ! مرا یاری کن تا قشنگترین باشم. می خواهم پیچکی شوم و بازوان سبز خویش بر پیکر ستونی بپیچم و بالا روم... بالا... بالا.
درختان یکصدا فریاد بر آوردند:
اگر ستون خراب شود به خاک خواهی افتاد.
و دانه فکر کرد؛ چسبکی شود بر سینه دیواری و بالا برود. بالا... بالاتر....
که آوای جویبار رشته ی افکارش را از هم گسیخت:
اگر ديوار فرو ريزد، به زير آوار مدفون خواهی شد.
دانه در اندیشه یک نیلوفر آبی بود تا بر سطح آرام برکه ای بیاساید؛ که ابرها خروشیدند:
اگر برکه خشک شود به گل خواهی نشست.
دانه گفت: پس تاکی خواهم شد و بر داربستی تکیه خواهم زد تا خوشه های انگورم در نور آفتاب بدرخشند....
چلچله ها دم خویش جنباندند و گفتند:
اگر داربست فرو بپاشد، خوشه هايت آلوده ی خاک خواهند شد.
دانه گفت:
پس چه باید کرد؟ مگر نه اینکه با آمدن بهار سبز باید شد؟
همه یکصدا پاسخ دادند : آری سبز باید شد........
دانه دیگر بار نالید: آه.... اما چه کنم من که... می خواهم زیبا ترین.... باشم؟!
کلاغ قدری جلوتر امد و گفت برای زیبا بودن سبز شدن کافی نیست ، باید خود بود.
آنگاه پر کشید.
و خط سیاه پروازش بر آبی سینه آسمان نقش بست...
"پایان قسمت دوم"

المص «1» كِتَابٌ أُنزِلَ إِلَيْكَ فَلاَ يَكُن فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِّنْهُ لِتُنذِرَ بِهِ وَذِكْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ «2» اتَّبِعُواْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ وَلاَ تَتَّبِعُواْ مِن دُونِهِ أَوْلِيَاء قَلِيلاً مَّا تَذَكَّرُونَ «3» وَكَم مِّن قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا فَجَاءهَا بَأْسُنَا بَيَاتًا أَوْ هُمْ قَآئِلُونَ «4» فَمَا كَانَ دَعْوَاهُمْ إِذْ جَاءهُمْ بَأْسُنَا إِلاَّ أَن قَالُواْ إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ «5» فَلَنَسْأَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَلَنَسْأَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ «6» فَلَنَقُصَّنَّ عَلَيْهِم بِعِلْمٍ وَمَا كُنَّا غَآئِبِينَ «7» وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ «8» وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَأُوْلَـئِكَ الَّذِينَ خَسِرُواْ أَنفُسَهُم بِمَا كَانُواْ بِآيَاتِنَا يِظْلِمُونَ «9»
مراسم رونمايي از كليات حميد مصدق برگزار ميشود.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين مراسم كه در حوالي نهمين سالروز درگذشت اين شاعر برگزار ميشود، از اهالي ادبيات، محمد حقوقي، يدالله مفتون اميني، محمد شمس لنگرودي، جواد مجابي و علي دهباشي سخنراني ميكنند و از اهالي موسيقي، محمد سرير.
همچنين فيلم مستندي از زندگي اين شاعر بهنمايش درخواهد آمد.
مراسم يادشده با همكاري مجلهي بخارا، روز سهشنبه 20 آذرماه جاري از ساعت 17 در محل انتشارات نگاه برگزار ميشود.
منظومهي بلند «درفش كاوياني»، منظومهي «آبي، خاكستري، سياه»، «در رهگذار باد»، «از جداييها»، «سالهاي صبوري» و «شير سرخ» آثاري هستند كه در كليات حميد مصدق آمدهاند.
اين اثر چند روز پيش همزمان با نهمين سالروز درگذشت اين شاعر منتشر شد.
حميد مصدق 10 بهمنماه سال 1318 در شهرضا ـ از شهرستانهاي اطراف اصفهان ـ بهدنيا آمد و هشتم آذر 1377 درگذشت.
از اين شاعر علاوه بر آثار شعري، كتاب «مقدمهاي بر روش تحقيق» (1351)، «مجموعهي رباعيات مولوي» و «غزليات حافظ» و چندين كتاب در زمينهي حقوق به يادگار ماندهاند.
به نقل از : خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
به نام خدا
زمستان پیر هنوز بر دامن تپه نشسته بود و کوله بارش را می بست که اولین نسیم بهار از راه رسید و آسمان سینه ی مهربان خود را برای پرواز اولین پرستوها آراست.
دانه ی کوچک با خمیازه ای کوتاه چشم خود را باز کرد...
و به دشتی که هنوز خاکستری بود نگریست...
و از نسیم که بی قرار و شتابان می گذشت تا آمدن بهاران را به تمامی دشت مژده دهد پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟ نسیم در گوشش نجوا کرد: بهار در راه است سبز باید شد !
دانه کوچک که هنوز به درستی از خواب زمستانی بیدار نشده بود خمیازه خویش را ناتمام رها کرد و با تعجب گفت: سبز باید شد؟!!!
اما صدایش به نسیم نرسید.
درختان زمستان زده یک یک از خواب بر خواستند بازوان خود را در هم فرو می بردند و شادی کنان آمدن بهار را می سرودند. دانه کوچک به صدای بلند گفت: آهای با شما هستم؛ شما که چندین بهار را پشت سر گذاشته اید؛ به من بگویید چه باید کرد(؟!)
درختان سر خود را جنباندند و گفتند سبز باید شد.... و دانه تکرار کرد: سبز باید شد، سبز!...امّا...
اما صدایش در طنین آوای بال پرستویی که خبر از آمدن بهار داشت گم شد.
دانه ی کوچک از جویبار، که حال، شکوه زمزمه اش هر لحظه افسون می شد پرسید : با آمدن بهار چه باید کرد؟ و جویبار روان و شفاف نغمه سر داد من با هر بهار دوباره آغاز می شوم؛ پر بار تر و پویا تر... و آوایم تمامی کوهساران و همه دشتها را پر می کند، می پیچم و نقره فام می روم و دو کرانم سبز می شود، سبز!..و دانه کوچک تکرار کرد: سبز... سبز باید شد.
آنگاه رو به آسمان کرد. در آن آبی وسیع، تکه های ابر هر یک به نقشی می مانست. دانه فریاد زد: آهای ! شما هم به من بگویید با آمدن بهار چه باید کرد ! و ابر ها که شتابان می رفتند پاسخ دادند : در بهاران ما به جنب و جوش می آییم، می خروشیم تا رعد دل آسمان را بلرزاند و برق سینه اش را بشکافد. آنگاه باران می شویم و بر زمین می باریم تا که دامانش سبز شود، سبز... دانه کوچک سر به زیر انداخت و تکرار کرد: سبز... آری سبز باید شد...
آنگاه به درختان نگریست و به خارهایی که پنجه های خشک خود را از خاک به در کرده بودند، و به صدای بلند گفت: می دانم بهار به زودی از راه می رسد و باید که سبز شوم اما من می خواهم زیبا ترین باشم . . .
" پایان قسمت اول "
به همه خوب بنگر...

احساست رو اگه دوست داشتي بگو .
خودم هم احساسم رو ميگم. اما در آخر ...
شبی زنی در فرودگاه در انتظار پرواز هواپیما بود . از فروشگاه فرودگاه ، یک کتاب به همراه یک بیسکویت خرید و جایی برای نشستن پیدا کرد .
مجذوب کتاب شده بود ، متوجه مردی شد که در کنارش می نشست...
مرد یکی دو بیسکوییت از بسته ای که آن وسط بود برداشت ،
زن سعی کرد از جسارت بزرگ او چشم پوشی کند و به خواندن کتاب ادامه داد...
مرد باز هم بیسکویت برداشت ! زن عصبانی تر شده بود ،کتاب می خواند ، گاهی بیسکویت می خورد ، گاهی هم به ساعتش نگاه می کرد... و با خودش می گفت : اگر من آدم خوبی نبودم حتما جواب این عمل زشتش را می دادم !
با هر بیسکویتی که زن برمی داشت مرد هم یکی بر می داشت تا اینکه به دانه آخر رسید ، مرد با لبخند خاصی آنرا برداشت و دو نیم کرد و نیمی را به زن داد و نیمی را خورد !
وقتی زمان پرواز شد زن به سرعت وسایلش را جمع کرد و بدون اینکه به آن دزد نمک نشناس نگاهی بکند به طرف درب خروجی رفت...
او دور می شد و با خودش گستاخی مرد را سرزنش می کرد ؛ در حالی که می توانست نگاه آن مرد را که رفتنش را با همان لبخند مسخره دنبال می کرد حس کند...
سوار هواپیما شد ، صندلی اش را پیدا کرد ، می خواست به کتاب خواندن ادامه دهد... کیفش را باز کرد... بسته ی بیسکویت داخل کیفش بود !
در یک لجظه تمام مدتی را که با آن مرد بود مرور کرد...یادش آمد خودش ، اصلا بسته ی بیسکویتش را بیرون نیاورده است...
و فهمید
آن بسته ی بیسکویت که تمام آن مدت ، وسط بود... متعلق به مرد بود !