با من بگو تا کیستی؟ مهری؟ بگو ، ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو ، آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن ، گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من ، جانا چه می خواهی؟ بگو
گیرم نمی گیری دگر ، ز آشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر ، با من سخن گاهی بگو
غمخوار دل ای مه نیی ، از درد من آگه نیی
ولله نیی ، بالله نیی ، از دردم آگاهی؟ بگو
در خلوت من سر زده ، یک ره درآ ، ساغر زده
آخر نگویی سر زده ، از من چه کوتاهی؟ بگو
من عاشق تنهایی ام ، سر گشته شیدایی ام
دیوانه رسوایی ام ، تو هر چه می خواهی بگو...
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس
برده به باغ و به یاد منش آزاد کنید
لیلا
هر چه بينا چشم، رنج آشنايي بيشتر
هر چه سوزان عشق، درد بي وفايي بيشتر
هر چه جان كاهيده تر، نزديكتر پايان عمر
هر چه دل رنجيده تر، سوز جدايي بيشتر
هر چه صاحبدل فزون، برگشته اقبالي فزون
هر چه هر چه سر آزاده تر، افتاده پايي بيشتر
هر چه دل رنجيده تر، زندان هستي تنگتر
هر چه تن شايسته تر، شوق رهايي بيشتر
هر چه دانش بيشتر، وا مانده تر در زندگي
هر چه كمتر فهم، كبر و خودنمايي بيشتر
هر چه بازار ديانت گرم،دلها سردتر
هر چه زاهد بيشتر، دور از خدايي بيشتر
هر چه تن در رنج و زحمت، نا اميدي عاقبت
هر چه با ياران وفا، بي اعتنايي بيشتر
گوسفندها هدفشان تقليد است. يك گوسفند امنيت را به آزادي ترجيح ميدهد ــ كاملأ مطمئنم ــ يك گوسفند لذت جنسي را به شنيدن نواي ني چوپان مقدم ميشمارد ــ اين را بارها ديدهام ــ يك گوسفند علف را از عشق بيشتر ميپسندد ــ هميشه اين گونه بوده است ــ شرافت ، وجدان ، ايثار ، ادب ، فدا كاري ، دوست داشتن براي گوسفند ها شايد چيزي مثل علف باشد. «متأسفم»
فریبا
ديري است كه دلدار پيامي نفرستاد
ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پيكي ندوانيد و سلامي نفرستاد
سوي من وحشي صفت عقل رميده
آهو روشي، كبك خرامي نفرستاد
دانست كه خواهد شدنم مرغ دل از دست
وز آن خط چون سلسله، دامي نفرستاد
فرياد كه آن ساقي شكر لب سرمست
دانست كه مخمورم و جامي نفرستاد
چندان كه زدم لاف كرامات و مقامات
هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد
حافظ به ادب باش كه واخواست نباشد
گر شاه، پيامي به غلامي نفرستاد