تبليغاتX
پندنامه
پیرمرد
این چرخ٬ چرخ درشکه زندگیست که تا درشکه چی زنده است باید بچرخد.

 

2 نوشته شده در  86/02/30ساعت   توسط آخرین  | 

ضرب المثل 2
  1. آب از سرش گذشته.
  2. خدا همه چیز را به یک بنده نمی‌ده.
  3. روغن چراغ ریخته وقف امامزاده.
  4. کورشه اون دکانداری که مشتری خودشو نشناسه.
  5. هر که به یک کار، به همه کار؛ هر که به همه کار به هیچ کار.
2 نوشته شده در  86/02/29ساعت   توسط آخرین  | 

فروغ فرخزاد ( به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد )
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد
2 نوشته شده در  86/02/29ساعت   توسط آخرین  | 

اعتراض
از اول عمرم خیلی چیزها یادم دادند مثلا بهم یاد دادن راه برم یا الفبا رو یاد بگیرم، حرفهای مسخره و مسخره تر را در دانشگاه یادم دادند، ولی هرگز کسی یادم نداد کیستم...

چرا از من نهان کردند ؟     که:     " اثر انگشتم در دنیا بی نظیر است "

کسی به من نگفت:     که:     " چگونه از دیدن شبنم شبدرها لذت ببرم ! "

چرا به من نیاموختند ؟     که:     " دیگران را دوست داشته باشم ! "

اما :

تاریخ ... ساله را مو به مو در مغزم چپاندند.

چگونه به جای عکس زیباترین جنگلها، عکس های هیتلر و چنگیز را چاپ کردند ؟

در حالیکه از کنار مادر تذار و گاندی به سادگی گذشتند .

و چرا یادم ندادند ؟     که:     " گریه کنم "، " بخندم " و ارتباط بر قرار کنم.

و " خدا را در بال زدن روانه ها بجویم ".

چرا مرا از خدا ترساندند ؟

                              فریبا

2 نوشته شده در  86/02/28ساعت   توسط آخرین  | 

عمق نگاه
تا به حال به عمق نگاه دیگران توجه کرده اید ؟

تا حالا شده عاری از هر گونه پیش داوری به چشمان یک فرد دیگر نگاه کرده و ذهن اون رو حدس بزنید ؟

تا حالا شده فکر کنید پشت اون نگاه سنگین دیگران چه فکری داره رژه میده ؟

عمق نگاه

2 نوشته شده در  86/02/27ساعت   توسط آخرین  | 

ضرب المثل 1
  1. همنشین به بود تا من از او بهتر شوم.      فارسی
  2. عقل که نیست جون در عذابه.      فارسی
  3. کسی از مرده‌گان طلب طول عمر و سلامتی نمی‌کند.       مصری
  4. سرکهٔ تند، به‌خمره‌اش آسیب وارد می‌کند.       ترکی
  5. دانا می‌داند و می‌پرسد، نادان نمی‌داند در مورد چه موضوعی سؤال کند.       هندی
2 نوشته شده در  86/02/26ساعت   توسط آخرین  | 

پندنامه 9
  1. پاداش بزرگ با بلای بزرگ همراه است، پس هرگاه خداوند سبحان مردمی را دوست بدارد به بلا گرفتارشان می کند.       امام علی ( ع )
  2. انسان خود به یاری خود بر خیز تا موفق باشی.      بتهوون
  3. به همه عشق بورز٬ به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کسی بدی نکن.       ویلیام شکسپیر
  4. دلسوز ترین شخص برای هر کس٬ خود اوست.       ناشناس
  5. خوشبختی از درون خودتان به سراغتان می آید٬ نه از کس دیگری.       ناشناس
2 نوشته شده در  86/02/23ساعت   توسط آخرین  | 

حمید مصدق (انتظار )
چون باز برکشید سر از پشت کوهسار
هنگام صبح جام بلورین آفتاب
آن گرد تک سوار
غرق سلیح گشت و به میدان جنگ رفت
تا بسترد ز نام وطن گرد ننگ رفت
دشتی سپاه چشم بهراهش در انتظار
اید اگر سوار
 پیروزی است و
فتح
 شادی و افتخار
 گر برنگردد ؟
 آه
چه فریاد و شیون است
تا دوردست ملک لگد کوب دشمن است
 خورشید سر نهاد بهبالین کوهسار
آهنگ خواب داشت
 تا اید آن وسار
 دشتی سپاه چشم براهش درانتظار
ناگاه
برخاست گرد راه
از دوردست دشت میان غبار راه
 آمد سوی سپاه
یک اسب بی قرار
 یک اسب بی سوار
2 نوشته شده در  86/02/23ساعت   توسط آخرین  | 

حدیث هایی از حضرت فاطمه (س)
قالَتْ عليها السلام : يا اءبَا الحَسَن ، إ نّى لا سْتَحى مِنْ إ لهى اءنْ اءكَلِّفَ نَفْسَكَ مالاتَقْدِرُ عَلَيْهِ.

خطاب به همسرش اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام كرد: من از خداى خود شرم دارم كه از تو چيزى را در خواست نمايم و تو توان تهيه آنرا نداشته باشى .

 

قالَتْ عليها السلام : مَنْ سَلَّمَ عَلَيْهِ اَوْ عَلَيَّ ثَلاثَةَ اءيّامٍ اءوْجَبَ اللّهُ لَهُ الجَنَّةَ، قُلْتُ لَها: فى حَياتِهِ وَ حَياتِكِ؟
قالَتْ: نعَمْ وَ بَعْدَ مَوْتِنا.

فرمود: هر كه بر پدرم رسول خدا و بر من به مدّت سه روز سلام كند خداوند بهشت را براى او واجب مى گرداند، چه در زمان حيات و يا پس از مرگ ما باشد.

2 نوشته شده در  86/02/22ساعت   توسط آخرین  | 

دستان پینه بسته
پینه
2 نوشته شده در  86/02/21ساعت   توسط آخرین  | 

پنجره
نجره این خانه برای من خیلی کوچک است

من به پنجره ای نیاز دارم

به بزرگی جنگل، به بی کرانی دریا

دلم می خواست وقتی پنجره را باز می کنم

دشتی پر از گل در روبرویم تا بی کرانه ها ادامه داشت

ولی افسوس !

افسوس که جز یک دیوار سیمانی

                                    چیزی نسیب ما نشد !

لیلا

2 نوشته شده در  86/02/19ساعت   توسط آخرین  | 

نیما نوشیج ( منت دو نان )
زدن یا مژه بر مویی گره ها
 به ناخن آهن تفته بریدن
 ز روح فاسد پیران نادان حجاب جهل ظلمانی دریدن
 به گوش کر شده مدهوش گشته
 صدای پای صوری را شنیدن
 به چشم کور از راهی بسی دور
 به خوبی پشه ی پرنده دیدن
 به جسم خود بدون پا و بی پر
 به جوف صخره ی سختی پریدن
 گرفتن شر ز شیری را در آغوش
 میان آتش سوزان خزیدن
کشیدن قله ی الوند بر پشت
پس آنگه روی خار و خس دویدن
 مرا آسان تر و خوش تر بود زان
 که بار منت دونان کشیدن
2 نوشته شده در  86/02/18ساعت   توسط آخرین  | 

راه
نمی خواستم در مورد این تصویر مطلبی رو بنویسم. ولی از اونجا که گروهی از بینندگان وبلاگ از من خواستن در مورد تصاویر نظر خودم هم رو بذارم. بنابر این در مواردی که احساس کنم تصویر بیانگر مطلب مورد نظر من نیست٬ توضیح مختصری (نظر خودم ) راجع به آن تصویر را خواهم داد.

برای بار اول که به این تصویر نگاه کردم. تنها به راه و مسیر روبروی خودم متوجه شدم.برای بار دوم به زیبایی مسیر و برای بار سوم به مقصد. اما هر دفعه یه چیز زیبا به ذهنم وارد شده. خوب به خطرات و چیزهای غیر مترقبه هم فکر کردم ولی سعی نمی کنم توجه خودم رو به اونها معطوف کنم.

برام جالبه که بدونم کسانی که به این تصویر نگاه می کنند ٬ توجه اشان به چه چیزی معطوف می شود.

2 نوشته شده در  86/02/17ساعت   توسط آخرین  | 

پندنامه 8
  1. امام علی (ع) :       ستمگری همچون حسود نمدیدم که به ستمدیده مانند تر باشد : آهی همیشه و دلی سرگشته و اندوهی پیوسته.
  2. صادق هدایت :       هرگاه انسان یروی شهوت و نفس اهریمن را بنماید، از حیوان هم پست تر است.
  3. وودی آلن :       زندگی در اصل یک اردوگاه کار اجباری است.
  4. ناشناس :       موفقیت امری است نسبی.
  5. ناشناس :       سئوال اینجاست که چرا همه دنبال جوابیم ... ؟!
2 نوشته شده در  86/02/15ساعت   توسط آخرین  | 

کلید موفقیت 2 ( دیپاک چوپرا )

دومين قانون معنوي براي كسب موفقيت، قانون بخشيدن است. اين قانون را مي‌توان قانون مبادله يا دادن و ستاندن نيز ناميد، زيرا جهان از طريق جابه‌جايي نيرو و انرژي به گردش خويش ادامه مي‌دهد. هيچ چيز ساكن نيست. جسم شما دائمأ در حال جنبش و مبادله انرژي با عناصر بيروني است. ذهن شما به گونه‌اي فعال در جستجوي راهي است تا بر جهان تأثير متقابل بگذارد و نيروي شما،نمادي از انرژي موجود در جهان است.

زندگي تأثير متقابل و هماهنگ تمامي عناصر و نيروهايي است كه مبناي هستي را تشكيل مي‌دهد. تأثير متقابل عنلصر و نيروها در زندگي شما به شكل قانون بخشيدن آشكار مي‌گردد. زيرا جسم شما، فكر شما و جهان هستي، به طور مداوم نيرو ردّ و بدل مي‌كنند. سعي در متوقف ساختن گردش نيرو چون سعي در متوقف ساختن گردش خون است. هر گا خون از گردش باز ايستد، نتيجه آن لخته شدن، دلمه شدن و سرانجام مرگ خواهد بود. درست به همين علت است كه ناگزيريد براي حفظ تندرستي، رفاه ــ يا هر آنچه در زندگي طالب آن هستيد ــ به طور مداوم با دنياي اطراف خويش در داد و ستد باشد و زندگي‌تان در گردش باشد.

كلمه‌ي تنعّم از لغت نعمت مشتق مي‌گردد كه به معناي وفور و فراواني است. پول در حقيقت نشانه‌اي از نيروي حيات است كه مبادله مي‌كنيم و نتيجه و حاصل نيرويي است كه در راه خدمت به جهان صرف مي‌كنيم. معناي ديگر پول، گردش و جريان داشتن است كه اشاره به طبيعت سرشار و روان نيرو دارد.

.

.

.

«ديپاك چوپرا»

2 نوشته شده در  86/02/14ساعت   توسط آخرین  | 

مهدی اخوان ثالث ( پند )
بخز در لکت ای حیوان ! که سرما
نهانی دستش اندر دست مرگ است
مبادا پوزه ات بیرون بماند
که بیرون برف و باران و تگرگ است
نه قزاقی ، نه بابونه ، نه پونه
چه خالی مانده سفره ی جو کناران
هنوز ای دوست ، صد فرسنگ باقی ست
ازین بیراهه تا شهر بهاران
مبادا چشم خود برهم گذاری
نه چشم اختر است این ، چشم گرگ است
همه گرگند و بیمار و گرسنه
بزرگ است این غم ، ای کودک ! بزرگ است
ازین سقف سیه دانی چه بارد ؟
خدنگ ظالم سیراب از زهر
بیا تا زیر سقف می گریزیم
چه در جنگل ، چه در صحرا ، چه در شهر
ز بس باران و برف و باد و کولک
زمان را با زمین گویی نبرد است
مبادا پوزه ات بیرون بماند
بخز در لکت ای حیوان ! که سرد است
2 نوشته شده در  86/02/14ساعت   توسط آخرین  | 

ترازو
ما آدم ها همیشه منتظر پیش اومدن موقعیت برای قیاس داشته ها و ارزش هامون هستیم.

خیلی ها به دنبال  افزایش داشته هاشون روز و شب در حال تلاش و تکاپو هستند. گاهی بدون حتی یک لحظه مکث بر داشته هاشون می افزایند٬ به همین دلیل هم برای ارزش گذاری بر خود وقت صرف نمی کنند. این همان بالا بردن ارزش هاست.

گروهی هم  بدون هیچ فعالیتی٬ در صفحه ترازو نشسته اند تا خود را ارزش گذاری کنند. گویی ارزش انسان بدون تحرک افزایش میابد.اما این همان از دست دادن موقعیت هاست.

انتظار1

2 نوشته شده در  86/02/13ساعت   توسط آخرین  | 

آیت الکرسی ( ترجمه )

خدا یکتاست که جز او خدایی نیست زنده وپاینده است هرگز او را

کسالت خواب فرا نمی گیرد چه رسد که به خواب رود. اوست مالک

آسمانها و زمین که را این جرات است که در پیشگاه او به شفاعت

برخیزد مگر به فرمان او. علم او محیط است به آنچه که در نظر خلق

آمده و آنچه سپس خواهد آمد وخلق به هیچ مرتبه علم او احاطه نتواند

کرد مگر به آنچه که او خواهد. قلمرو علمش از آسمانها و زمین فراتر

ونگهبانی آنها بر او آسان و بی زحمت است چه او دانا وتوانای با

عظمت است.

2 نوشته شده در  86/02/12ساعت   توسط آخرین  | 

افسانه نرگس
جوان زیبایی که هر روز می رفت و زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا می کرد. چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. در جایی که به آب افتاده بود، گلی روئید که نرگس نامیدنش.

وقتی نرگس مرد، اوریادها ( الهه جنگل ) به کنار دریاچه آمدند.

اوریادها از دریاچه پرسیدند : که چرا می گریی ؟

دریاچه گفت : « برای نرگس می گریم. »

اوریادها گفتند : « آه٬ شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی ». و ادامه دادند : « هر چه بود٬ با آنکه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم٬ تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی.»

دریاچه پرسید : مگر نرگس زیبا بود ؟

اوریادها شگفت زده پرسیدند : کی بهتر از تو این حقیقت را بداند ؟ هر چه بود٬ هر روز در کنار تو می نشست.

دریاچه لختی ساکت ماند. سرانجام گفت: « من برای نرگس می گریم٬ اما هرگز زیبایی او را نیافته بودم. برای نرگس می گریم٬ چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد٬ می توانستم در اعماق دیدگانش٬ بازتاب زیبایی خود را ببینم.

فریبا

2 نوشته شده در  86/02/12ساعت   توسط آخرین  | 

پندنامه 7
  1. من آنگونه عمل می کنم که بهتر از آن نمی دانم و بهتر از آن نمی توانم.       آبراهام نیتکلن
  2. مثل کسی که در کودکی می آموزدهمچون نقشی است که روی سنگ کنده می شود، و مثل کسی که در بزرگسالی می آموزد همانند کسی است که بر آب می نویسد.      امام علی (ع)
  3. از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را.       فروغ فرخزاد
  4. یک همسر فقط همراه آدم نیست، او کل تقدیر اوست.       ناشناس
  5. عشق حقیقی هیچگاه یکنواخت و آرام پیش نمی رود.       ویلیام شکسپیر
2 نوشته شده در  86/02/11ساعت   توسط آخرین  | 

شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی
نظر خداي بينان، طلب هوا نباشد                         سفر نيازمندان، قدم خطا نباشد

همه وقت عارفان را، نظر است و عاميان را              نظري معاف دارند و، دوم روا نباشد

به نسيم صبح بايد، که نبات زنده باشي                نه جماد مردگان را، خبر از صبا نباشد

اگرت سعادتي هست، که زنده دل بميري               به حياتي اوفتادي، که دگر فنا نباشد

به کسي نگر که ظلمت، بزدايد از وجودت                نه کسي نعوذبالله، که در او صفا نباشد

تو خود از کدام شهري، که ز دوستان نپرسي؟         مگر اندر آن ولايت، که تويي وفا نباشد

اگر اهل معرفت را، چو ني استخوان بسنجي          چو دف اش به هيچ سختي، خبر از قفا نباش

اگرم تو خون بريزي، به قيامت ات نگيرم                  که ميان دوستان اين همه ماجرا نباشد

نه حريف مهربان است، حريف سست پيمان           که به روز تير باران، سپر بلا نباشد

تو در آينه نگاه کن، که چه دلبري، وليکن                 تو که خويشتن بيني، نظرت به ما نباشد

تو گمان نبر که سعدي، ز جفا ملول گردد                که گرش تو بي جنايت، بکشي جفا نباشد

دگري همين حکايت، بکند که من، وليکن               چو معاملت ندارد، سخن آشنا نباشد

2 نوشته شده در  86/02/10ساعت   توسط آخرین  | 

انتخاب
دادباخته دادار و ...

2 نوشته شده در  86/02/09ساعت   توسط آخرین  | 

زندگی
زندگی تجلی خاطرات تلخ و شیرین

                                                     زندگی سختی و زیبایی های دیرین

زندگی یعنی من و تو٬ تو و من

                                                     زندگی یعنی تمام لحظه های ما شدن

                                                  لیلا

2 نوشته شده در  86/02/08ساعت   توسط آخرین  | 

آشنایی با ذهن
توی این چند روز آسمون بالای سرمون خیلی متحول شد. گاهی صاف، گاهی ابری و گاهی هم بارونی بود. توی یکی از همین روزایی که خیلی زود گذشت با دیدن آسمون که دارای ابرهای سفید و فوق العاده قشنگ خودش که من رو مبهوت خودش کرده بود، یاد یه مطلب جالب افتادم که فکر می کنم خوندن و امتحانش برای شما هم جالب باشه . این روشی برای فهمیدن چیزای موجود در ذهنتونه که خودآگاه یا ناخودآگاه با اونها در ارتباط هستید.

توی این روش نیاز به یه آسمون با لکه ابرهای سفید و مخملی دارید . که توی این روزها زیاد دیده می شه !

همه ما وقتی به آسمون و لکه ابرهای اون نگاه می کنیم، ابرها رو با اشکال مختلف می بینیم. این خصیصه ( تشبیه شکل ابر به یک چیز دیگه ) در همه آدم ها وجود داره. وثابت شده که دید هر شخص نسبت به دید فرد دیگه فرق دارهُ یا بهتر بگم دارای تفاوته. در صورت کلی هر فرد اون لکه ابر مورد نظر رو شبیه به چیزی می بینه که در ذهنش وجود داره !

به آسمون نگاه کنید و تکه ابری رو مد نظر بگیرید. اگه بلافاصله اون ابر رو به چیزی تشبیه کردیدُ اون  چیز با ذهن شما آمیخته و ذهنتون با اون درگیر شده. اگه با مکس تونستید اون ابر رو تشبیه کنید خوب اون چیزی که ابر رو به اون تشبیه کردید در ذهن شما وجود دارهُ ولی ذهن شما به اون مشغولیت نداره. در صورتی که خیلی دیر این تشبیه رو انجام دادیدُ اون چیزی که ابر رو به اون تشبیه کردید فقط در ذهنتون وجود داره و ذهنتون هم مقتی رو صرف اون نمی کنه.

البته این رو هم باید گفت که خیلی ها قدرت تشبیه بالایی ندارند. اما این موضوع راجع به این افراد هم صدق میکنه.

در رابطه با شرایط این آزمایش هم باید گفت: قبل از شروع به تشبیه و همچنین در هنگام تشبیه نباید ذهن خودتون رو تلقین کنید. یعنی نباید یک چیزی رو که می خواید الگو قرار بدید و به دنبال ابر شبیه به اون بگردید.

یه چیز دیگه هم هست. همونطور که گفتم این آزمایش نشون دهنده ذهن خودآگاه و ناخودآگاه ( در صورت عدم تلقین ) شماست. پس حتما نباید اون طور باشه که شما می خواید.

این آزمایش ارزش امتحان کردن رو داره و یک نوع بازی هم هست. پس یک بار هم شده امتحانش کنیدُ تا با دید خودتون آشنا بشید. من امتحانش کردم و خیلی چیزها دستگیرم شده.

2 نوشته شده در  86/02/08ساعت   توسط آخرین  | 

عبید زاکانی ( رساله دلگشا )
درویشی به در دهی رسید. جمعی کدخدایان را دید آنجا نشسته٬ گفت: « مرا چیزی بدهید و گرنه به خدا با این دیه همان کنم که با آن دیه دیگر کردم.» ایشان بترسیدند٬ گفتند: « مبادا که ساحری یا ولیی باشد که از او خرابی به دیه ما رسد. » آنچه خواست بدادند. بعد از آن پرسیدند که : « با آن دیه چه کردی؟ » گفت : « آنجا سوالی کردم٬ چیزی ندادند. به اینجا آمدم٬ اگر شما هم چیزی نمی دادید این دیه را نیز رها می کردم و به دیهی دیگر می رفتم. »
2 نوشته شده در  86/02/07ساعت   توسط آخرین  | 

کوچه باغ
2 نوشته شده در  86/02/07ساعت   توسط آخرین  | 

عطار ( منطق الطیر )
دردمندی یش شبلی می گریست                  شیخ از او پرسید کاین گریه ز چیست؟

گفت: شیخا دوستی بود آن من                      کز جمالش تازه بودی جان من

دی بمرد و من بمردم از غمش                        شد جهان بر من سیاه از ماتمش

شیخ گفتا شد دلت بی خویش از این              خود نمی باشد سزایت بیش از این

دوستی دیگر گزین این بار تو                          کو نمیرد هم نمیری زار تو

دوستی کز مرگ نقصان آورد                           دوستی او غم جان آورد

هر که شد در عشق صوت مبتلا                      هم از آن صورت فتد در صد بلا

2 نوشته شده در  86/02/06ساعت   توسط آخرین  | 

خود بینی رمز توقف
  1. انسان از آب پست خلق شده است؛ «ثم جعل نسله من ماء مهين».
  2. انسان ضعيف است؛ «خلق الأنسان ضعيفاً».
  3. انسان محتاج و نيازمند است؛ «يا أيّها النّاس أنتم الفقراء إلى اللّه و اللّه هو الغنىّ الحميد».
  4. علم و دانش انسان محدود است؛ «و ما أوتيتم من العلم الاّ قليلاً».
  5. قدرت انسان در معرض زوال است؛ «هلك عنّى سلطانيه».
  6. ثروت انسان كارساز نيست؛ «ما أغنى عنّى ماليهْ» و «ما أغنى عنه ماله و ما كسب».
  7. عدم توانايى انسان به جلب منفعت و دفع ضرر؛ «قل لا أملك لنفسى ضراً و لا نفعاً الاّ ماشاء اللّه».
2 نوشته شده در  86/02/06ساعت   توسط آخرین  | 

پندنامه 6
  1. کسی که بر نفس خویش غلبه نکرد بر هیچ چیز غالب نخواهد شد.       زرتشت
  2. هر که خدا را { به حقیقت } بندگی کند، خدای همه را بنده او گرداند.         امام حسن (ع)
  3. دستهایی که کمک می رسانند٬ مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند.        ناشناس
  4. هر جا عشق خیمه زد٬ جای عقل نیست.       سعدی
  5. هرگز نمی خواهم به واسطه محدودیت هایم٬ محدود شوم.       باربارا استراسینر
2 نوشته شده در  86/02/05ساعت   توسط آخرین  | 

اشک
هنگامیکه پرده شفاف اشکها در دیدگان درخشان تو می درخشند٬ بی اختیار به یاد شبنم های بهاری می افتم٬ فقط نمیدانم این اشک های سوزان که از دل پر حرارت تو به صورت قطرات از دیده می چکد٬ اشکهای عشق است یا اشک های ندامت و پشیمانی ؟؟!!

                         فریبا

2 نوشته شده در  86/02/04ساعت   توسط آخرین  | 

سهراب سپهری ( صدای پای آب )
 

اهل کاشانم 
 روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
 دوستانی بهتر از آب روان
 و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
 من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
 در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
 کعبه ام بر لب آب
 کعبه ام زیر اقاقی هاست
 کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
 اهل کاشانم
 پیشه ام نقاشی است
 گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
 دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
 خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
 اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
 پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
 پدرم پشت زمانها مرده است
 پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
 مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
 پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟
 من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
 باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
 آب بی فلسفه می خوردم
 توت بی دانش می چیدم
 تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
 شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
 یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
 بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
 من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
 من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
 تا ته کوچه شک
 تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
 من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
 رفتم ‚ رفتم تا زن
 تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
 چیزها دیدم در روی زمین
 کودکی دیدم ماه را بو می کرد
 قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
 نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
 من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
 من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
 کاغذی دیدم از جنس بهار
 موزه ای دیدم دور از سبزه
 مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
 من قطاری دیدم روشنایی می برد
 من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
 من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
 و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
 خک از شیشه آن پیدا بود
ککل پوپک
 خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی
 خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید
و بلوغ خورشید
 و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادرک ریاضی حیات
 پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
 مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست
 شهر پیدا بود
 رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
 گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
 پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
 کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
 مردگاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود
 کلمه پیدا بود
 آب پیدا بود عکس اشیا در آب
 سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
 سمت مرطوب حیات
 شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل
 دست تابستان یک بادبزن پیدا بود
سفره دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خک
ریزش تک جوان ازدیوار
 بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
 گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
 جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی بایک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
 جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
 جنگ پیشانی با سردی مهر
حمله کاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
 حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی
 فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ
 قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود
نظم در کوچه یونان می رفت
 جغد در باغ معلق می خواند
 باد در گردنه خیبر بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند
روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
 شهر ها را دیدم
دشت ها را کوهها را دیدم
 آب را دیدم خک رادیدم
 نور و ظلمت را دیدم
 و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
 جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
 من با تاب من با تب
 خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمنک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
 عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
 چک چک چلچله از سقف بهار
 و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
 مترکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
 من صدای قدم خواهش را می شونم
 و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهه پک حقیقت از دور
 من صدای وزش ماده را می شنوم
 و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
 و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمنک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
 پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
 پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
 من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
 آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
 روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
 روح من بیکاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
 روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
 من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
 هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
 مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
 مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
 مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
 تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
 من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم
 من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
 سار کی می اید کبک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
 مرگ در ساقه خواهش
 و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
 زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
 زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
 زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره فکر هوا عشق زیمن مال من است
 چه اهمیت دارد
 گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
 من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
 و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
 گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
 زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
 زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
 زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
 گرمی لانه لک لک را ادرک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
 و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
 و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
 و بیاریم سبد
 ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
 و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید
 و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
 و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
 و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
 و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
 و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
 بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
 و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
 و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
 پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی اید
 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خک نشسته است
 پشت سر خستگی تاریخ است
 پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
لب دریا برویم
 تور در آب بیندازیم
 وبگیریم طراوت را از آب
 ریگی از روی زمین برداریم
 وزن بودن را احساس کنیم
 بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
 گاه زخمی که به پا داشته ام
 زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
 مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
 مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
 مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
 مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
 ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
 بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
 کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
 چیز بنویسد
 به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
 که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
 دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
 صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
 هیجان ها را پرواز دهیم
 روی ادرک  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
 نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
 که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

کاشان | قریه چنار | تابستان 1343

 

2 نوشته شده در  86/02/01ساعت   توسط آخرین  | 

بازگشت کودکی ( داستانکی از شل سیلور استاین )

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

 

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

 

پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

 

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

 

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

 

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

 

اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

 

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

 

" می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "

 

 

لینک به مرجع اصلی

2 نوشته شده در  86/02/01ساعت   توسط آخرین  | 

پرنده مهاجر
وقتی تمام درهای آرزو به روی پرنده مهاجر بسته می شود و به او اجازه پریدن ندهدند٬ آنوقت است که پرنده در کنج قفس٬ رو به مرگ٬ می میرد.

و جه دردناک است٬ مردن پرنده در قفس تنهایی دل٬ و چه مظلومانه پرنده خسته مهاجر٬ سر بر دیوار قفس می زند٬ تا نجات پیدا کند.

ولی افسوس !   که کسی در قفس را به سوی او باز نمی کند و سرنوشت او این چنین رقم خواهد خورد !

مرگ با غم و درد در کنج قفس ٬ وحتی ندیدن آزادی !

                                                                         لیلا

2 نوشته شده در  86/02/01ساعت   توسط آخرین  | 

سال 2007 سال مولانا
سمينار منطقه اي "مولانا در بالكان" از سوي نمايندگي فرهنگي كشورمان در تيرانا با مشاركت نمايندگي يونسكو در آلباني ، وزارت فرهنگ، آكادمي علوم و آرشيو ملي اين كشور در آلباني به برگزاري مي شود.
به گزارش اداره كل روابط عمومي و اطلاع رساني سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي،  در اين سمينار دو روزه كه طي روزهاي اول و دوم آذرماه سالجاري در تيرانا برگزار خواهد شدجمعي از مولوي شناسان از كشورهاي منطقه بالكان و نيز كشورهاي تركيه و ايتاليا در كنار دو تن از اساتيد مولوي شناس از كشور جمهوري اسلامي ايران و نيز محققاني از كشور آلباني به ارائه مقاله و سخنراني خواهند پرداخت .
از برنامه هاي جانبي اين سمينار منطقه اي برپايي نمايشگاهي از تمامي ترجمه هاي انجام گرفته از مثنوي معنوي به زبانهاي مختلف دنيا خواهد بود.
همچنين اين نمايندگي درصدد ترجمه كتاب معروف " كتابشناسي مولوي"  اثر ماندانا صديق بهزادي و نيز " قصه هاي مثنوي براي كودكان" به زبان آلبانيايي مي باشد كه اميد است در زمان سمينار مذكور هردو اثر منتشر و به همين مناسبت رونمايي گردند.

لینک این خبر

2 نوشته شده در  86/02/01ساعت   توسط آخرین  |