تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست بمیرند به یک بار
چو ابر تو ببارید بروید سمن از سنگ
چو خورشید تو درتافت برقصد در و دیوار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پا
چو در بزم تو باشیم بیفتد سر و دستار
مکن بر دل شیدا تو دگر وعده به فردا
که بر چرخ رسیده است ز فردای تو زنهار
عطاهای تو نقد است شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
تویی یار تویی یار تویی چاره هر کار
منم عاشق مسکین به عشق تو گرفتار
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
چه خواهد سر مخمور به غیر از در خمار
ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد ز تو مرده پیدار
همه شیشه شکستیم همه پای بخستیم
حریفا همه مستیم مزن جز ره هموار
ببین دوست ببین دوست جمال شه تبریز
که آن شمس حقیقی ست چه پنهان و چه اظهار

تا تو نگاه می کنی کار من آه کشیدن است
ای فدای چشم تو این چه نگاه کردن است؟وقتی دلی را شکستی، یک میخ بکوب به دیوار
وقتی خواستی دلی رو به دست بیاری، میخ رو از دیوار دربیار
ولی یادت باشه جای میخ روی دیوار می مونه.هرگز به دنبال فردی نباش که بتونی با اون زندگی کنی، بلکه به دنبال کفردی باش که بدون اون هرگز زنده نباشی.
می گویند نخستین عشق که در شباب جوانی وجود انسان را فرا می گیرد هرگز فراموش شدنی نیست و آتش سوزاننده آن عقل و دل و دین انسان را پایمال می کند.
دوستی، ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست، دوستی آن است که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچگاه نداند که : چرا " خیس نشده ".
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار ، این قفس را ،
بر شکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم ، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن
نو بهار است ، گل به بار است
ابر چشمم ، ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین دست
طبیعت گل عمر مرا بچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این
بیشتر کن بیشتر کن بیشتر کن
مرغ بیدل شرح ، هجران مختصر مختصر کن
روایت کنند که ملکالموت روزی پیش سلیمان داود (ع) شد. و مردی پیش وی نشسته بود؛ چند بار تیز در وی نگریست و بیرون شد.
گفت : یا رسول الله این مرد که بود که چنین تیز در من نگریست؟
گفت : ملک و الموت بود!
گفت : ترسم که مرا بخواهد برد؛ مرا از دست وی برهان؛ بفرمای تا مرا در ناحیت هندوستان برند تا باشد که مرا باز نیابد.
سلیمان علیهالسلام باد را بفرمود تا وی را به هندوستان برد. چون ساعتی بود ملکالموت در پیش سلیمان شد. سلیمان علیهالسلام گفت : چه سبب بود که تیز در آن مرد نگریستی؟
گفت : عجب میداشتم که حق تعالی مرا فرموده بود که جان وی را بردار به هندوستان، و وی از هندوستان دور بود؛ تعجب میکردم که این حال چگونه خواهد بود؟ چون از پیش تو برفتم، به هندوستان شدم، وی را آنجا دریافتم، جان وی برداشتم…
یکی بوده خرش رو می دزدن. داشته گريه می کرده. يکی میاد بهش می گه گريه نکن سوره یاسین بخون خرت پيدا می شه. طرف می گه که ای بنده خدا تو خورجین خرم يک قران کامل بود.
لطایف عبید زاکانی
از طرف نیما نویسنده وبلاگ : http://zolfe-kaj.blogfa.com
ژوبرت : جوانی ستاره ایست که فقط یک بار در آسمان عمر طلوع می کند.
شاتوبریان : خوشبختی توپی است که وقتی می غلطد به دنبالش می رویم و وقتی توقف می کند به آن لگد می زند.
شکسپیر : پول متاعی است که با آن می توان همه جا وارد شد و همه چیز را بدست آورد جز شرافت.
چینک : هرگز نمی توانیم صفت خوبی را در دیگران بشناسیم مگر اینکه از آن بویی برده باشیم.
فرستاده شده از طرف وبلاگ http://hadisemehrabooni.blogfa.com
++++++++++++++++++++++++++++++++
نیچه : صادقانه به راه خود برو.خستگی ها از تو دور باد.
فرستاده شده توسط ... از وبلاگ http://harchi101.blogfa.com
++++++++++++++++++++++++++++++++
گاندی : ابتدا تو را نادیده میگیرند، سپس مسخره ات میکنند و بعد با تو می جنگند. ولی در نهایت پیروزی از آن توست.
فرستاده شده از طرف مرضیه یکی از خوانندگان پندنامه
++++++++++++++++++++++++++++++++
.اسکار وایلد : هیچ انسانی آنقدر ثروتمند نیست که بتواند گذشته خود را بازخرید کند
فرستنده شده از طرف سامان نویسنده وبلاگ http://sharbatkhane.blogspot.com
هنوز افکار روشن وجود داره.
هنوز خوبی صداقت نمرده.
هنوز ایمان از بین نرفته.
هنوز اعتقادات رنگ خودشون رو نباختند.
هنوز...

بیایم این افکار روشن و پاک و صادق که هنوز دارای ایمان هستند را کشت کنیم و بر تعداد آنها بیافزاییم.
یا حق...
اسمان است و من و یک پرواز
ما به دنبال چه ایم از اغاز
ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم
زندگی چیست کز او می نالیم
زندگی
داستان مردیست
که به نان اندیشید
صبح تا شام دوید
و به نانش نرسید
زندگی
قصه ی پیرزنیست
که پی کارگران می خوابید
پیر مردش شاید
که مداوا بشود
زندگی
گریه ی دخترکی در سبد است
که مادر می خواست
دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید
ناز ان دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید
زندگی
شاخه گلی پشت چراغ سرخیست
که به دستان ظریف پسری نه ساله
سوی ما می اید
سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد
زندگی
تلخ ترین فاجعه ی عمر من است
چه کسی بود مرا دعوت کرد
زود تر باید رفت
زود تر باید مرد
الله
از طرف
: منتظران از وبلاگ : http://margeensan.blogfa.com*******************************
از طرف : انار کالی از وبلاگ : http://anarkali.blogfa.com
*******************************
از طرف : محب الزهرا سلام الله علیها از وبلاگ : http://darefani.blogfa.com/
*******************************
این سخنان از بزرگان دینی ما توسط خوانندگان پندنامه برای همه فرستاده شده بود که حال در پندنامه قرار گرفت .
امیدوارم باز هم به فرستادن مطالب خودتون برای اطلاع عموم ادامه بدید.
تا دیگران هم از دانسته های شما آگاهی پیدا کنند. که این کار یک نوع تعلیم است. و معلم جایگاهی والا در بین مردم و در نزد خداوند دارد.
یا حق...