تبليغاتX
پندنامه
انشاي يك كودك 8 ساله


مادربزرگ كسي كه هميشه وقت دارد.
مادربزرگ زني است كه خودش بچه ندارد اما عاشق دخترها و پسرهاي كوچك آدم هاي ديگر است و پدربزرگ شوهر اوست. پدربزرگ با پسرها پياده روي مي رود و با آن ها درباره ماهيگيري و چيزهاي بي معني ديگري مثل آن صحبت مي كند.
مادربزرگ ها كاري جز اين كه كنار ما باشند ندارند. آن قدر پير هستند كه نبايد بازي هاي سخت بكنند يا بدوند فقط كافي است كه با ماشين ما را به سوپر ماركتي ببرند كه اسب متحرك سكه اي داشته باشد والبته خوبي مادربزرگ ها اين است كه هميشه كيف پولي پراز سكه دارند.
هم چنين اگر ما را براي پياده روي ببرند هرگز نمي گويند كه زود باش عجله كن دير شد
و با اين كار مي توانيم گل هاي قشنگ و برگ هاي زيبا را ببينيم .
اكثر مادربزرگ ها چاق هستند اما نه آن قدر چاق كه نتوانند بند كفش هاي ما را ببندند. آن ها عينك مي زنند و با مزه اين است كه مي توانند دندان ها و لثه هايشان را دراورند.
نيازي نيست كه مادربزرگ ها خيلي باهوش باشند. تنها كافي است كه به سوالاتي مانند چرا سگ ها دنبال گربه ها مي كنند و .. جواب بدهند.
مادربزرگ ها با ما بچه گانه حرف نمي زنند. كاري كه اغلب بزرگترها مي كنند و خيلي سخت است كه با اين طرز حرف زدن منظورشان را بفهمي. وقتي براي ما قصه مي خوانند قسمت هايي از آن را به خاطر اين كه بارها آن را برايمان خوانده اند، جانمي اندازند.
هر كس بايد سعي كند كه يك مادربزرگ داشته باشد. زيرا آن ها تنها بزرگترهاي هستند كه هميشه وقت دارند.
2 نوشته شده در  86/06/13ساعت   توسط آخرین  | 

الله
الله
2 نوشته شده در  86/06/07ساعت   توسط آخرین  |