و ادامه ی داستان:
با طنین صدایش دشت به غوغا شد. درختها چنان سر به هم ساییدند که پنداری زیبا ترین هستند؛ جویبار به ترنمی موزون آوای خویش را تکرار کرد: من قشنگترینم... و پرستوها دایره وار در افق سریدند؛ چنانکه گویی اشرف مخلوقاتند. و ابرها در گستره ی آسمان، شکوهمند و سرفراز خرامیدند؛ انگار تماشایی ترینند...
دانه کوچک حیران از چگونه سبز شدن و نگران زیبایی خویش، سر به دامان زمین نهاد و گفت:بی گمان سبز خواهم شد، ولی آیا زیباترین خواهم بود؟
اندک زمانی سکوت بر همه جا حکم فرما شد،
و سپس کلاغی که بر فراز سپیداری نشسته بود به آوایی بلند گفت: می خواهی بدانی چگونه همچون من زیباترین موجود عالم باشی؟
دانه کوچک مبهوت سیاهی پرهای کلاغ، او را که حال به کنار جویبار آمده بود می نگریست و حرکتش را می پایید که نه جهیدن بود و نه راه رفتن، و بی اختیار گفت: نه، تو نمی توانی زیبا ترین باشی.
به شنیدن این سخن کلاغ برجای خود ایستاد،
ابرها بر سینه ی آسمان میخکوب شدند و درختان بی حرکت، همچون مجسمه هایی خشک و بی جان.
جویباران دست از نغمه سرایی شستند،
و دیگر بار همه جا در سکوت فرو رفت،
انگار زمستان بازگشته بود.
پس از گذشت لحظاتی سنگین، باز هم کلاغ بود که می گفت: بی هیچ تردید ، من قشنگترین موجود روی زمینم، می دانی چرا؟ چون خودم هستم، یک کلاغ پرسیاه و با شکوه. و تو نیز اگر می خواهی زیباترین باشی، تنها خودت باش.
دانه کوچک به حیرت گفت: خودم؟ ولی من نمی دانم چه هستم!
کلاغ دیگر بار منقار به تکرار حرف خود باز کرد : سبز شو و خود باش. که یگانه راز زیبایی ست.
دانه کوچک سر بر زمین نهاد و اندوهگین گفت: ای مادر مهربان ! ای زمین سخاوتمند ! مرا یاری کن تا قشنگترین باشم. می خواهم پیچکی شوم و بازوان سبز خویش بر پیکر ستونی بپیچم و بالا روم... بالا... بالا.
درختان یکصدا فریاد بر آوردند:
اگر ستون خراب شود به خاک خواهی افتاد.
و دانه فکر کرد؛ چسبکی شود بر سینه دیواری و بالا برود. بالا... بالاتر....
که آوای جویبار رشته ی افکارش را از هم گسیخت:
اگر ديوار فرو ريزد، به زير آوار مدفون خواهی شد.
دانه در اندیشه یک نیلوفر آبی بود تا بر سطح آرام برکه ای بیاساید؛ که ابرها خروشیدند:
اگر برکه خشک شود به گل خواهی نشست.
دانه گفت: پس تاکی خواهم شد و بر داربستی تکیه خواهم زد تا خوشه های انگورم در نور آفتاب بدرخشند....
چلچله ها دم خویش جنباندند و گفتند:
اگر داربست فرو بپاشد، خوشه هايت آلوده ی خاک خواهند شد.
دانه گفت:
پس چه باید کرد؟ مگر نه اینکه با آمدن بهار سبز باید شد؟
همه یکصدا پاسخ دادند : آری سبز باید شد........
دانه دیگر بار نالید: آه.... اما چه کنم من که... می خواهم زیبا ترین.... باشم؟!
کلاغ قدری جلوتر امد و گفت برای زیبا بودن سبز شدن کافی نیست ، باید خود بود.
آنگاه پر کشید.
و خط سیاه پروازش بر آبی سینه آسمان نقش بست...
"پایان قسمت دوم"

المص «1» كِتَابٌ أُنزِلَ إِلَيْكَ فَلاَ يَكُن فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِّنْهُ لِتُنذِرَ بِهِ وَذِكْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ «2» اتَّبِعُواْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ وَلاَ تَتَّبِعُواْ مِن دُونِهِ أَوْلِيَاء قَلِيلاً مَّا تَذَكَّرُونَ «3» وَكَم مِّن قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا فَجَاءهَا بَأْسُنَا بَيَاتًا أَوْ هُمْ قَآئِلُونَ «4» فَمَا كَانَ دَعْوَاهُمْ إِذْ جَاءهُمْ بَأْسُنَا إِلاَّ أَن قَالُواْ إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ «5» فَلَنَسْأَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَلَنَسْأَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ «6» فَلَنَقُصَّنَّ عَلَيْهِم بِعِلْمٍ وَمَا كُنَّا غَآئِبِينَ «7» وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ «8» وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَأُوْلَـئِكَ الَّذِينَ خَسِرُواْ أَنفُسَهُم بِمَا كَانُواْ بِآيَاتِنَا يِظْلِمُونَ «9»
مراسم رونمايي از كليات حميد مصدق برگزار ميشود.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين مراسم كه در حوالي نهمين سالروز درگذشت اين شاعر برگزار ميشود، از اهالي ادبيات، محمد حقوقي، يدالله مفتون اميني، محمد شمس لنگرودي، جواد مجابي و علي دهباشي سخنراني ميكنند و از اهالي موسيقي، محمد سرير.
همچنين فيلم مستندي از زندگي اين شاعر بهنمايش درخواهد آمد.
مراسم يادشده با همكاري مجلهي بخارا، روز سهشنبه 20 آذرماه جاري از ساعت 17 در محل انتشارات نگاه برگزار ميشود.
منظومهي بلند «درفش كاوياني»، منظومهي «آبي، خاكستري، سياه»، «در رهگذار باد»، «از جداييها»، «سالهاي صبوري» و «شير سرخ» آثاري هستند كه در كليات حميد مصدق آمدهاند.
اين اثر چند روز پيش همزمان با نهمين سالروز درگذشت اين شاعر منتشر شد.
حميد مصدق 10 بهمنماه سال 1318 در شهرضا ـ از شهرستانهاي اطراف اصفهان ـ بهدنيا آمد و هشتم آذر 1377 درگذشت.
از اين شاعر علاوه بر آثار شعري، كتاب «مقدمهاي بر روش تحقيق» (1351)، «مجموعهي رباعيات مولوي» و «غزليات حافظ» و چندين كتاب در زمينهي حقوق به يادگار ماندهاند.
به نقل از : خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
به نام خدا
زمستان پیر هنوز بر دامن تپه نشسته بود و کوله بارش را می بست که اولین نسیم بهار از راه رسید و آسمان سینه ی مهربان خود را برای پرواز اولین پرستوها آراست.
دانه ی کوچک با خمیازه ای کوتاه چشم خود را باز کرد...
و به دشتی که هنوز خاکستری بود نگریست...
و از نسیم که بی قرار و شتابان می گذشت تا آمدن بهاران را به تمامی دشت مژده دهد پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟ نسیم در گوشش نجوا کرد: بهار در راه است سبز باید شد !
دانه کوچک که هنوز به درستی از خواب زمستانی بیدار نشده بود خمیازه خویش را ناتمام رها کرد و با تعجب گفت: سبز باید شد؟!!!
اما صدایش به نسیم نرسید.
درختان زمستان زده یک یک از خواب بر خواستند بازوان خود را در هم فرو می بردند و شادی کنان آمدن بهار را می سرودند. دانه کوچک به صدای بلند گفت: آهای با شما هستم؛ شما که چندین بهار را پشت سر گذاشته اید؛ به من بگویید چه باید کرد(؟!)
درختان سر خود را جنباندند و گفتند سبز باید شد.... و دانه تکرار کرد: سبز باید شد، سبز!...امّا...
اما صدایش در طنین آوای بال پرستویی که خبر از آمدن بهار داشت گم شد.
دانه ی کوچک از جویبار، که حال، شکوه زمزمه اش هر لحظه افسون می شد پرسید : با آمدن بهار چه باید کرد؟ و جویبار روان و شفاف نغمه سر داد من با هر بهار دوباره آغاز می شوم؛ پر بار تر و پویا تر... و آوایم تمامی کوهساران و همه دشتها را پر می کند، می پیچم و نقره فام می روم و دو کرانم سبز می شود، سبز!..و دانه کوچک تکرار کرد: سبز... سبز باید شد.
آنگاه رو به آسمان کرد. در آن آبی وسیع، تکه های ابر هر یک به نقشی می مانست. دانه فریاد زد: آهای ! شما هم به من بگویید با آمدن بهار چه باید کرد ! و ابر ها که شتابان می رفتند پاسخ دادند : در بهاران ما به جنب و جوش می آییم، می خروشیم تا رعد دل آسمان را بلرزاند و برق سینه اش را بشکافد. آنگاه باران می شویم و بر زمین می باریم تا که دامانش سبز شود، سبز... دانه کوچک سر به زیر انداخت و تکرار کرد: سبز... آری سبز باید شد...
آنگاه به درختان نگریست و به خارهایی که پنجه های خشک خود را از خاک به در کرده بودند، و به صدای بلند گفت: می دانم بهار به زودی از راه می رسد و باید که سبز شوم اما من می خواهم زیبا ترین باشم . . .
" پایان قسمت اول "
به همه خوب بنگر...

احساست رو اگه دوست داشتي بگو .
خودم هم احساسم رو ميگم. اما در آخر ...
شبی زنی در فرودگاه در انتظار پرواز هواپیما بود . از فروشگاه فرودگاه ، یک کتاب به همراه یک بیسکویت خرید و جایی برای نشستن پیدا کرد .
مجذوب کتاب شده بود ، متوجه مردی شد که در کنارش می نشست...
مرد یکی دو بیسکوییت از بسته ای که آن وسط بود برداشت ،
زن سعی کرد از جسارت بزرگ او چشم پوشی کند و به خواندن کتاب ادامه داد...
مرد باز هم بیسکویت برداشت ! زن عصبانی تر شده بود ،کتاب می خواند ، گاهی بیسکویت می خورد ، گاهی هم به ساعتش نگاه می کرد... و با خودش می گفت : اگر من آدم خوبی نبودم حتما جواب این عمل زشتش را می دادم !
با هر بیسکویتی که زن برمی داشت مرد هم یکی بر می داشت تا اینکه به دانه آخر رسید ، مرد با لبخند خاصی آنرا برداشت و دو نیم کرد و نیمی را به زن داد و نیمی را خورد !
وقتی زمان پرواز شد زن به سرعت وسایلش را جمع کرد و بدون اینکه به آن دزد نمک نشناس نگاهی بکند به طرف درب خروجی رفت...
او دور می شد و با خودش گستاخی مرد را سرزنش می کرد ؛ در حالی که می توانست نگاه آن مرد را که رفتنش را با همان لبخند مسخره دنبال می کرد حس کند...
سوار هواپیما شد ، صندلی اش را پیدا کرد ، می خواست به کتاب خواندن ادامه دهد... کیفش را باز کرد... بسته ی بیسکویت داخل کیفش بود !
در یک لجظه تمام مدتی را که با آن مرد بود مرور کرد...یادش آمد خودش ، اصلا بسته ی بیسکویتش را بیرون نیاورده است...
و فهمید
آن بسته ی بیسکویت که تمام آن مدت ، وسط بود... متعلق به مرد بود !
* هر چه بیشتر به کسی عشق می ورزیم، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم.
" مولانا جلال الدین رومی "
* انسان مثل طبیعت الهی و مثل فضا بی نهایت است.
" آلدووس هاکسی "
* عشق به جستجوی برابری نمی رود، به دست خود برابری فراهم می آورد.
" پی یر کوزنی "
* اگر به کسی عشق می ورزید سبک و سنگین کرده و آن کاری را که ترجیح می دهید، انجام دهید. چون پیشرفت معنویش شما را همواره می کند.
" هارولد کلمپ "
* به رنج و سعی، نعمتی به چنگ آرد
دگر کس آید و بی سعی و رنج بر دارد
* واقعیت های عشق مانند یک اقیانوس شفاف هستند، که با زحمت می توان از لایه های سطحی آن گذشت.
" پاتمور "
* هر که پرهیز و علم و زهد فروخت
خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت