تبليغاتX
پندنامه
شاديسم
الله

شاید البته شاید این آخرین نوشته آخرین در وبلاگ پندنامه باشه. گفتم شاید !!!

دلیلش هم اینه که به واسطه یاری خدا تونستم سایت خودم رو راه اندازی کنم. اسم سایتم رو هم گذاشتم شادیسم . ( شادیسم که یک لغت ابداعی توست خودمه به معنای گروهیه که شادی رکن اصلی اوناست. )


شادیسم یک سایت جامع هست که شامل بخش های متعددیه. منتها فعلا سایت مادر و سایت انجمن های شادیسم راه افتاده. در شادیسم من در کنار هدف های که داشتم رو آوردم به ترویج شادی های سالم. خیلی هم خوشحال می شم اگه تمامیه دوستانم رو در سایت خودم ببینم. برای عضو شدن در انجمن شادیسم می تونید روی این لینک کلیک کنید :

ثبت نام در انجمن های شادیسم

این روز ها من درگیر راه اندازی سایتم بودم. شكر خدا راه افتاد و دارم روز به روز امکاناتش رو بیشتر می کنم. در قسمت انجمن های شادیسم هر فردی می تونه عضو بشه و به تبادل نظر و بحث  پیرامون مطالب بپردازه، و یا مطلب مورد نظرش رو راه اندازی کنه تا دیگران هم بتونند در مورد اون موضوع نظر بدند.

ایده هایی هم برای دوستانم دارم ، که اگه مایل باشند سایت زیر مجموعه ای بهشون میدم با فضای نامحدود برای ایجاد سایت های خودشون. فقط برای این مورد دوستانی که در پیوند های من حضور دارند به من یک میل بزنند تا من براشون این امکان رو ایجاد کنم تا سایت خودشون رو با استفاده از سایت مادر که همون شادیسمه تحت نظارت کامل خودشون راه اندازی کنند.
برای این کار با این ایمیل تماس بگیرید :

info@shadism.com

راستش می خواستم تمام وبلاگ های خودم رو ببندم. اما تصمیم گرفتم تمام وبلاگ هام اطلاع بدم که دوستانم در صورت تمایل به سایتم بیان.

در پایان  از همه دوستانم دعوت می کنم که به انجمن های شادیسم یک سری بزنن. چون حضورشون برای من نیرو بخش خواهد بود.

یا حق...

2 نوشته شده در  86/12/12ساعت   توسط آخرین  | 

قسمتي از سوره اعراف همراه با ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحيم

المص «1» كِتَابٌ أُنزِلَ إِلَيْكَ فَلاَ يَكُن فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِّنْهُ لِتُنذِرَ بِهِ وَذِكْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ «2» اتَّبِعُواْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ وَلاَ تَتَّبِعُواْ مِن دُونِهِ أَوْلِيَاء قَلِيلاً مَّا تَذَكَّرُونَ «3» وَكَم مِّن قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا فَجَاءهَا بَأْسُنَا بَيَاتًا أَوْ هُمْ قَآئِلُونَ «4» فَمَا كَانَ دَعْوَاهُمْ إِذْ جَاءهُمْ بَأْسُنَا إِلاَّ أَن قَالُواْ إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ «5» فَلَنَسْأَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَلَنَسْأَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ «6» فَلَنَقُصَّنَّ عَلَيْهِم بِعِلْمٍ وَمَا كُنَّا غَآئِبِينَ «7» وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ «8» وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَأُوْلَـئِكَ الَّذِينَ خَسِرُواْ أَنفُسَهُم بِمَا كَانُواْ بِآيَاتِنَا يِظْلِمُونَ «9»


به نام خدا كه رحمتش بى اندازه است و مهربانى اش هميشگى.
المص « 1» اين كتابى [ با عظمت ] است كه به سوى تو نازل شده است ; پس نبايد در سينه ات از ناحيه [ تبليغِ ] آن تنگى و فشار باشد ، تا به وسيله آن مردم را بيم دهى ، و براى مؤمنان [ مايه ] تذكّر و پند باشد . « 2» آنچه را از سوى پروردگارتان به جانب شما نازل شده پيروى كنيد ، و از معبودانى غير او پيروى ننماييد ، ولى بسيار اندك و كم ، پند مي  گيريد . « 3» چه بسيار شهرهايى كه اهلش را [ به سبب گناهانشان ] هلاك كرديم و عذاب ما در حالى كه شب يا نيم روز در استراحت و آرامش بودند ، به آنان رسيد ! ! « 4» زمانى كه عذاب ما به سويشان آمد ، اعترافشان جز اين نبود كه گفتند : قطعاً ما ستمكار بوده ايم . « 5» [ روز قيامت ] از كسانى كه پيامبران به سويشان فرستاده شده [ درباره پذيرفتن و نپذيرفتن رسالت پيامبران ] ، و از شخص پيامبران [ درباره تبليغ دين ] به طور يقين پرسش خواهيم كرد . « 6» بى ترديد براى آنان [ در آن روز ، عقايد ، اعمال و اخلاقشان را] از روى دانشى [ دقيق و فراگير ] بيان خواهيم كرد ; [ زيرا ] ما هيچ گاه از آنان غايب نبوده ايم . « 7» ميزان [ سنجش اعمال ] در آن روز حق است ; پس كسانى كه اعمال وزن شده آنان سنگين و با ارزش باشد ، رستگارند . « 8» و كسانى كه اعمال وزن شده آنان سبك و بى ارزش باشد ، به سبب اينكه همواره به آيات ما ستم مي ورزيدند ، به خود زيان زده [ و سرمايه وجودشان راتباه كرده ]اند . « 9»
2 نوشته شده در  86/09/24ساعت   توسط آخرین  | 

كليات حميد مصدق رونمايي مي‌شود

 

مراسم رونمايي از كليات حميد مصدق برگزار مي‌شود.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين مراسم كه در حوالي نهمين سال‌روز درگذشت اين شاعر برگزار مي‌شود، از اهالي ادبيات، محمد حقوقي، يدالله مفتون اميني، محمد شمس لنگرودي، جواد مجابي و علي دهباشي سخنراني مي‌كنند و از اهالي موسيقي، محمد سرير.

همچنين فيلم مستندي از زندگي اين شاعر به‌نمايش درخواهد آمد.

مراسم يادشده با همكاري مجله‌ي بخارا، روز سه‌شنبه 20 آذرماه جاري از ساعت 17 در محل انتشارات نگاه برگزار مي‌شود.

منظومه‌ي بلند «درفش كاوياني»، منظومه‌ي «آبي، خاكستري، سياه»، «در رهگذار باد»، «از جدايي‌ها»، «سال‌هاي صبوري»‌ و «شير سرخ» آثاري هستند كه در كليات حميد مصدق آمده‌اند.

اين اثر چند روز پيش همزمان با نهمين سال‌روز درگذشت اين شاعر منتشر شد.

حميد مصدق 10 بهمن‌ماه سال ‌1318 در شهرضا ـ از شهرستان‌هاي اطراف اصفهان ـ به‌دنيا آمد و هشتم آذر 1377 درگذشت.

از اين شاعر علاوه بر آثار شعري، كتاب «مقدمه‌اي بر روش تحقيق» (‌1351)، «مجموعه‌ي رباعيات مولوي» و «غزليات حافظ» و چندين كتاب در زمينه‌ي حقوق به يادگار مانده‌اند.

به نقل از : خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران

2 نوشته شده در  86/09/19ساعت   توسط آخرین  | 

بدون شرح ( بي خانمان )

ديدن اين تصوير خيلي چيز ها رو به يادمون مياره.
از وضع ظاهري فرد تا چيزي كه در دستشه ...

به همه خوب بنگر...


بي خانمان

احساست رو اگه دوست داشتي بگو .
خودم هم  احساسم رو ميگم. اما در آخر ...

2 نوشته شده در  86/09/09ساعت   توسط آخرین  | 

پندنامه 14
 

 *    هر چه بیشتر به کسی عشق می ورزیم، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم.
                                                                                           " مولانا جلال الدین رومی "

 *    انسان مثل طبیعت الهی و مثل فضا بی نهایت است.
                                                                              " آلدووس هاکسی "

 *    عشق به جستجوی برابری نمی رود، به دست خود برابری فراهم می آورد.
                                                                                                          " پی یر کوزنی "

 *    اگر به کسی عشق می ورزید سبک و سنگین کرده و آن کاری را که ترجیح می دهید، انجام  دهید. چون پیشرفت معنویش شما را همواره می کند.
                                                                           " هارولد کلمپ "

 *    به رنج و سعی، نعمتی به چنگ آرد
                                                 دگر کس آید و بی سعی و رنج بر دارد

 *     واقعیت های عشق مانند یک اقیانوس شفاف هستند، که با زحمت می توان از لایه های سطحی آن گذشت.
               " پاتمور "

 *    هر که پرهیز و علم و زهد فروخت
                                               خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت

 

2 نوشته شده در  86/09/02ساعت   توسط آخرین  | 

شمارش لحظه ، شمارش نفس

     در بيمارستاني دو مرد در يك اتاق بستري بودند . مرد كنار پنجره به خاطر بيماري ريوي بعد از ظهر ها يك ساعت در تخت مي نشست تا مايعات داخل ريه اش خارج شود . اما دومي بايد طاق باز مي خوابيد و اجازه نشستن نداشت . آن دو ، ساعت ها در مورد همسر ، خانواده هايشان ، شغل ، تفريحات و خاطرات دوران سربازي صحبت مي كردند . بعد از ظهر ها ، مرد اول در تخت مي نشست . روي خود را به سمت پنجره بر مي گرداند و هر آنچه را كه مي ديد براي ديگري توصيف مي كرد . در آن حال بيمار دوم چشمان خود را مي بست و تمام جزئيات دنياي بيرون را پيش روي خود مجسم مي كرد . او با اين كار جان تازه اي مي گرفت ، چرا كه دنياي بي روح و كسالت بار او با تكاپو و شور و نشاط فضاي بيرون پنجره رنگ زندگي مي گرفت .
     پنجره مشرف به پاركي زيبا با درياچه اي آبي بود كه مرغابي ها و قو ها در آن شناور بودند . كودكان ، قايق هاي بادباني خود را در آب به حركت در مي آورند . گل هاي زيبا و رنگارنگ و افق پهناور از دوردست ديده مي شد .
    در يك بعد از ظهر گرم ، مرد كنار پنجره از رژه اي بزرگ در خيابان خبر داد . با وجود اينكه مرد دوم صدايي نمي شنيد ، با بستن چشمانش تمام صحنه را آنگونه كه هم اتاقيش وصف مي كرد ، پيش رو مجسم مي نمود .
     روزها و هفته ها به همين صورت سپري شد . يك روز صبح وقتي پرستار به اتاق آمد با پيكر بي جان مرد كنار پنجره ، كه با آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود روبرو شد .پس از آنكه پرستاران ، جسد را به خارج از اتاق منتقل كردند ، مرد دوم درخواست كرد تخت او را به كنار پنجره منتقل كنند . به محض اينكه كنار پنجره قرار گرفت با شوق فراوان به بيرون نگاه كرد ، اما تنها چيزي كه ديد ديواري بلند و سيماني بود .با تعجب به پرستار گفت : جلو اين پنجره كه ديواره ! چرا او منظره بيرون را آنقدر زيبا وصف مي كرد ؟ پرستار گفت : او كه نابينا بود ، او حتي نمي توانست اين ديوار سيماني بلند را ببيند . شايد فقط مي خواسته تو را به زندگي اميدوار كند .
     بالاترين لذت در زندگي اين است كه عليرغم مشكلات خودتان ، سعي كنيد ديگران را شاد كنيد .
اگر مي خواهيد خود را ثروتمند احساس كنيد كافي است تمام نعمت هايتان را ، كه با پول نمي توان خريد بشماريد . زمان حال يك هديه است ، پس قدر اين هديه را بدانيد .
     انسان ها سخنان شما را فراموش مي كنند .
     انسان ها عمل شما را فراموش مي كنند .
     اما آنها هيچگاه فراموش نمي كنند كه شما چه احساسي را برايشان به وجود آورديد .
     به ياد داشته باشيد : زندگي شمارش نفس هاي ما نيست ، بلكه شمارش لحظاتي است كه اين نفس ها مي سازند .
2 نوشته شده در  86/08/28ساعت   توسط آخرین  | 

پنجره ( فروغ فرخزاد )

                  windows پنجره

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میز های مدرسه مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
من از میان
ریشه های گیاهان گوشتخوار می ایم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
دردفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
 و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
کنون نهال گردو
آن قدر  قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش
 معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست ؟
پیغمبران رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند ؟
این انفجار های پیاپی
و ابرهای مسموم
آیا طنین آینه های مقدس هستند ؟
ای دوست ای برادر ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
همیشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
حس میکنم که وقت گذشته ست
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
.................................................................. فروغ فرخزاد
2 نوشته شده در  86/08/23ساعت   توسط آخرین  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

     به نام خالق هستی بخش

     خوب یه حرکت جدید در پندنامه صورت گرفت که اونم آغاز همکاری یولاف در نگارش و جمع آوری اطلاعات در پندنامه هست. این کار در جهت احیای روح همکاری و پربار تر شدن پندنامه صورت گرفت.
     یولاف از این پس همکار من در تهیه و آماده سازی پندنامه هستند . و در همین جا ورودشون به پندنامه رو تبریک می گم. و امیدوارم که بتونیم با هم مطالب پرباری رو برای همه عزیزان فراهم کنیم.

     ضمنان دوستان عزیز تمامی مطالب برای استفاده شما عزیزان مهیا شده اما نظرات شما می تونه یه دلگرمی به نویسندگان وبلاگ باشه برای بهتر کردن کار ، پس از همه عزیزان می خوام نظرات خودشون رو برای ما بفرستند.
     این موضوع رو از این جهت گفتم چون با اینکه این وبلاگ آمار نسبتا خوبی از نظر تعداد بازدید داره . اما به نظر تعداد کمی نظر وجود داره. ان شاالله که همه ما به هم کمک کنیم در جهت پیشرفت هم دیگه.

     در ضمن اگه هنوز فردی مایل به همکاری هستند می تونند در قسمت نظرات به صورت خصوصی اعلام کنند. این موضوع رو هم به این دلیل گفتم چون شاید گروهی باشند که مایل به همکاری من و یولاف در پندنامه باشند و بعدا این مطلب رو بخونند.

     یا حق...

2 نوشته شده در  86/08/18ساعت   توسط آخرین  | 

تصمیم جدید

خوب چند وقتی هست که تصمیم گرفتم تا برای نوشتن پندنامه همکار پیدا کنم. حقیقتش هم اینه که وقتم خیلی محدود شده و برای همین نیاز دارم به همکاری. خوب این همکار یا همکاران باید بدونن که پندنامه چه چیزی رو دنبال می کنه ( که در قسمت در باره وبلاگ توضیح دادم ). که اگه اینچنین باشه حتما از همکاری ایشون استفاده می کنم.

راستش رو بگم با اینکه من چند وبلاگ تخصصی و غیر تخصصی دارم ، اما نسبت به پندنامه علاقه ویژه ای دارم. و نمی خوام اصلا با رکود مواجه بشه. که البته چند وقت با این مشکل مواجه شده بود!
اما دیگه نباید بشه !

خوب کسانی که مایل به همکاری هستند به من یک میل بزنند تا برای شما یک نام کاربری تعریف کنم تا بتونید وارد قسمت مدیریت وبلاگ بشید و متن های خودتون رو بنویسید ، تا دیگران از این متن ها استفاده کنند.

یا حق...

2 نوشته شده در  86/08/17ساعت   توسط آخرین  | 

بود و نبود ( بدون شرح )

اونقدر عکس واضح هست که من نیاز به توضیح نمی بینم.

bood o nabood

2 نوشته شده در  86/08/15ساعت   توسط آخرین  | 

این روزها ( فری ناز آفرین فر )

این روزها رنگها، خودباخته اند.
مردها پیشوند --نا-- گرفته اند
دوستان هنگام نیاز تنها، یادی از ما کرده اند
نه گوشی هست و نه حتی چشمی
نگاههایی پر طَمَع
حرفهایی همه از جنس دروغ
این روزها بعضی آدمها
چهار سُم دارند
من چرا فکر میکردم دنیا بوی محبت دارد؟
عطر گلهای شب بو
یاسهای سفید؟
من چرا هر چه سیاهی دیدم
فکر کردم خطای چشم من است؟
همه را میدیدم
با وقار،
با خودم میگفتم
نوری دارد افکارشان
میشدم پر افتخار
چه سفید بودم من، چه تمیز
من نمیدانستم زیر میز
دستهاشان، پاهاشان، در غریزه
مثل حیوان
گرفتار شده

من از این آدمها میترسم.
از دیروز
هر جا رفتم، آمد سوز
با دو چشم بی تاب
ثانیه ای هزار بار
به عقب رو کردم
چون سایه میکند دنبالم!
همه تارهای تاریخم را میداند
مرا همه جا یا هر جا می پاید
با ناخنهایش بر زندگیم می ساید

من فقط امشب آرزو کردم
دو حبه آرامش داشتم
نگاه شکاکت را برمیداشتم
در چشمه عشق میشستم
من فقط آرزو کردم
یک قلم داشتم
یک زمان طولانی
یک ورق قد راه شیری
مینوشتم انقدر
تا تو دیگر هرگز
متنهایم را خط نزنی.

......................مهر 1384.....................فری ناز آفرین فر
2 نوشته شده در  86/08/11ساعت   توسط آخرین  | 

ساندویچ کالباس
 
در كارخانه اي در يك منطقه تاسيساتي هنگامي كه زنگ ناهار به صدا در ميامد تمام كارگرها در كنار هم می نشستند و نهار مي خوردند. همواره با نوعي يكنواختي تعجب آور يكي از كارگرها بسته نهارش را باز مي كند و شروع به اعتراض مي كند:
لعنت بر شيطان !
اميدوارم كه ساندويچم كالباس نباشد. من از كالباس متنفرم او عادت داشت هر روز بدون استثنا از ساندويچ كالباس شكايت كند و اين كار را همواره بدون هيچ تغييري در رفتارش تكرار مي كرد. هفته ها گذشت. كم كم ساير كارگر ها به ستوه در آمدند.
سر انجام يكي از كارگرها به او گفت:
اگر تا اين اندازه از ساندويچ كالباس متنفري چرا به همسرت نمي گويي يك ساندويچ ديگر برايت درست كند؟
مرد جواب داد:
منظورت از همسر چيست؟
من كه متاهل نيستم !
من خودم ساندويچهايم را درست ميكنم.

نتيجه:
در حالي از زندگي خود مي ناليم و هر روز مدام از سختيها و رنج هاي زندگي شكايت ميكنيم كه تمام شرايط حاكم بر زندگيمان حاصل اعمال ، تفكرات و تصميمات خود ماست. اين قانون الهي است كه هيچكس غير از ما نبايد و نمي تواند براي ما تعيين تكليف كند. ما خود ساندويچهاي زندگيمان را درست ميكنيم. اگر از كيفيت آن ناراضي هستيد به جاي مقصر شمردن سرنوشتتان، تصميم قاطع بگيريد و آن را آنطور كه مي خواهيد بسازيد و از آن لذت ببريد.

2 نوشته شده در  86/08/08ساعت   توسط آخرین  | 

تصمیم
 

  • آنها که به هدف هایشان خیره می شوند...(تمرکز دارند)
  • از مانع ها راحت و خوب عبور می کنند.
  • باید هر از چند گاهی با خودمان قرار ملاقات بگذاریم و به این بهانه با هدف هایمان تجدید بیعت کنیم. این کار انگیزه مان را بیشتر می کند برای رسیدن.
  • انگیزه های قوی چراغ قوه هایی هستند که هدف ها را برای ما روشن و قابل دید نگه می دارند و باعث می شوند انرزی ما بیشتر شود و اینطور است که حرکت ادامه دارد...
  • حرکت!
  • حرکت!
  • حرکت!
  • اندیشه های ما در اعمال ما معنا می شود و عمل های ما در هدف های ما....
  • و مهم ترینش اینجاست و مهم ترینش اینجاست که هدف نیز در طرح معنا پیدا می کند پس اندیشه های ما و اعمال ما باید طرحی را کامل کند و در راستای طرحی باشد همیشه یادمان باشد اگر طرحی نداشته باشیم در طرح دیگران قرار می گیریم...
2 نوشته شده در  86/08/04ساعت   توسط آخرین  | 

سوره اخلاص

الله

حالا که ماه، ماه مبارک رمضان هست و ماه شهادت امیرالمومنین علی (ع) و خوندن هر آیه از قرآن ثوابی برابر با خواندن کل قرآن داره، پس یا علی :

سوره اخلاص

یا حق...

2 نوشته شده در  86/07/09ساعت   توسط آخرین  | 

سهراب سپهری ( و چه تنها )
و چه تنها

ای در خور اوج! آواز تو در کوه سحر، و گیاهی به نماز.
غمها را گل کردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.
من هستم، و سفالینه تاریکی و تراویدن راز ازلی.
سر بر سنگ، و هوایی خنک،
و روانی که پر از ریزش دوست.
خوابم چه سبک، ابر نیایش چه بلند، و چه زیبا بوته زیست
                                                                  و چه تنها من!
تنها من، و سر انگشتم در چشمه باد، و کبوتر ها لب آب.
هم خنده موج، هم تن زنبوری بر سبزه مرگ، و شکوهی در پنجه باد.
من از تو پُرم، ای روزنه باغ هم آهنگی کاج و من و ترس!
هنگام من است، ای در به فراز، ای جاده به نیلوفر
                                                                          خاموش پیام!

2 نوشته شده در  86/07/03ساعت   توسط آخرین  | 

انشاي يك كودك 8 ساله


مادربزرگ كسي كه هميشه وقت دارد.
مادربزرگ زني است كه خودش بچه ندارد اما عاشق دخترها و پسرهاي كوچك آدم هاي ديگر است و پدربزرگ شوهر اوست. پدربزرگ با پسرها پياده روي مي رود و با آن ها درباره ماهيگيري و چيزهاي بي معني ديگري مثل آن صحبت مي كند.
مادربزرگ ها كاري جز اين كه كنار ما باشند ندارند. آن قدر پير هستند كه نبايد بازي هاي سخت بكنند يا بدوند فقط كافي است كه با ماشين ما را به سوپر ماركتي ببرند كه اسب متحرك سكه اي داشته باشد والبته خوبي مادربزرگ ها اين است كه هميشه كيف پولي پراز سكه دارند.
هم چنين اگر ما را براي پياده روي ببرند هرگز نمي گويند كه زود باش عجله كن دير شد
و با اين كار مي توانيم گل هاي قشنگ و برگ هاي زيبا را ببينيم .
اكثر مادربزرگ ها چاق هستند اما نه آن قدر چاق كه نتوانند بند كفش هاي ما را ببندند. آن ها عينك مي زنند و با مزه اين است كه مي توانند دندان ها و لثه هايشان را دراورند.
نيازي نيست كه مادربزرگ ها خيلي باهوش باشند. تنها كافي است كه به سوالاتي مانند چرا سگ ها دنبال گربه ها مي كنند و .. جواب بدهند.
مادربزرگ ها با ما بچه گانه حرف نمي زنند. كاري كه اغلب بزرگترها مي كنند و خيلي سخت است كه با اين طرز حرف زدن منظورشان را بفهمي. وقتي براي ما قصه مي خوانند قسمت هايي از آن را به خاطر اين كه بارها آن را برايمان خوانده اند، جانمي اندازند.
هر كس بايد سعي كند كه يك مادربزرگ داشته باشد. زيرا آن ها تنها بزرگترهاي هستند كه هميشه وقت دارند.
2 نوشته شده در  86/06/13ساعت   توسط آخرین  | 

الله
الله
2 نوشته شده در  86/06/07ساعت   توسط آخرین  | 

ناهید عباسی ( ادامه )

  depress
 

 

و زندگی
 ادامه می یابد
 در حنجره ی مردی
 که عشق را فریاد می کند
 در کوه تنهایی
 و دست زنی
 که چراغ یادی را
 می برد به تالار اینه ها
 تا بیاویزد چلچراغی

 

 .......ناهید عباسی.......

 

 

2 نوشته شده در  86/05/20ساعت   توسط آخرین  | 

رضا موسائی ( دفترم )

دفترم
سنگ صبورم
دلم گرفته باز
دلم گرفته از غربت
هر چند که من در وطن هم احساس غربت می کنم
دفترم
تو تنها کسی هستی که می توانم احساسم را به تو بگویم
خطهای تو
مثل خطهای قلب من است
خطهای تو برای نوشتن ، خطهای من برای زندگی کردن است
دفترم ، محبوب قلبم
تو می دانی چه بر من می گذرد
تو اشک های مرا که بر قلب کاغذت می چکد می بینی
تو قصه های قلبم را می شنوی
تو دست هایم را که محبت طلب می کنند حس می کنی
دفترم
از چه بگویم ؟
از چه بنویسم؟
دفترم
سنگ صبورم
تو را دوست دارم
که تنها تو صدای مرا می فهمی !

..........................................................رضا موسائی

2 نوشته شده در  86/05/18ساعت   توسط آخرین  | 

همه ی ما در زندگی چهار همسر داریم

روزی روزگاری پادشاهی چهار همسر داشت. او عاشق و شیفته ی همسر چهارمش بود. با دقت وظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه ها ی گران قیمت و فاخر می آراست و به او بهترین ها هدیه می کرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد مهربان صبور و محتاط بود. هرگاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر اول پادشاه شریکی بسیار وفا دار و صادق بود و سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت وحکومت همسرش داشت. او همسرش را از صمیم قلب دوست می داشت. اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد.

روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت : من چهار همسر دارم اما الان که در حال مرگ هستم تنها مانده ام بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت من بیشتر از همه عاشق تو بودم تو را صاحب لباس های فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است اکنون من در حال مرگ هستم آیا با من همراه می شوی ؟ همسر چهارم جواب داد :به هیچ وجه !و در حالی که چیز دیگری می گفت از کنار او گذشت جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین از همسر سوم سوال کرد و به او گفت : در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام اما حالا در حال مرگ هستم آیا با من همراه می شوی ؟همسر سوم نه زندگی خیلی خوب است ومن بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد.قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد .بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت : من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی اکنون در حال مرگ هستم آیا تو همراه من می آیی؟همسر دوم گفت : متاسفم ! در این مورد نمی توانم کمکی کنم. حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزارت همراهت بیایم. جواب او همچون گلوله ای از آتش پادشاه را ویران کرد . ناگهان صدایی او را خواند : من با تو خواهم آمد ! همراهت هستم فرقی نمی کند به کجا روی با تو می آیم .پادشاه نگاهی انداخت. همسر اولش بود! او به علت عدم توجه پادشاه و سوءتغذیه بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی زیاد گفت ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم. در حقیقت همه ی ما در زندگی چهار همسر داریم. همسر چهارم ما جسممان هست بدون توجه به اینکه تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم هنگام مرگ ما را تنها می گذارد. همسر سوم ما ثروت و دارایی و موقعیت ما است که بعد از فوتمان به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما خانواده و دوستان هستند فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم بیشترین کاری که می توانند انجام دهند این است که ما را تا مزارمان همراهی کنند . همسر اول ما روحمان است اغلب به دنبال ثروت و قدرت و خوشی از آن غفلت می نماییم. در صورتی که تنها کسی هست که همه جا همراهمان است. همین حالا احیایش کنید مقاومش سازید وگرامی اش دارید چرا که تنها بخشی از وجود ما که با ما تا تخت پادشاهی خداوند همراه خواهد بود و با ما جاودان می ماند روحمان است…

2 نوشته شده در  86/05/15ساعت   توسط آخرین  | 

ضرب المثل 6
  • آدم به ‌کیسه‌اش نگاه می‌کند
  • یه سیب و که به هوا بندازی تا بیاد پائین هزار تا چرخ می‌خوره
  • چشم داره نخودچی، ابرو نداره هیچی
  • در زیر این گنبد آبنوسی، یک‌جا عزاست یک‌جا عروسی
  • خودشو نمیتونه نگهداره چطور منو نگه میداره؟
  • وای به کاری که نسازد خدا
  • با نردبان به آسمون نمی‌شه رفت
2 نوشته شده در  86/05/11ساعت   توسط آخرین  | 

زلال

دریای بزرگ،

یا گودال کوچک آب؛

فرقی نمی کند،

زلال که باشی،

آسمان در توست...

zolal

2 نوشته شده در  86/05/10ساعت   توسط آخرین  | 

پندنامه 13
 
*   وقتی همدردی پیدا شود درد سبک تر می شود.

*   افتخار در خشک کردن قطره ی اشک است نه در جاری کردن سیل خون.

*   منتظر باش ولی معطل نشو تحمل کن اما تعریف نکن قاطع باش اما لجباز نباش صریح باش اما گستاخ نباش بگو آره اما نگو حتما بگو نه ولی نگو ابدا این یعنی همه چی باش و هیچی نباش.

*   از کسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه.

*   همیشه تصور کن توی یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی . پس مراقب باش به طرف کسی سنگ نندازی چون اول دنیای خودتو می شکنی!

*   راه موفقیت همیشه در دست ساخت ساخت است . موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن.

*   انسان زاییده شرایط نیست بلکه خالق آن است.

2 نوشته شده در  86/05/09ساعت   توسط آخرین  | 

مارگوت بيگل ( روزت را دریاب ... )

روزت را درياب

باآن مدارا كن

اين روز از آن تو است

بيست و چهار ساعت كامل

به قدر كفايت فرصت هست تا روزي بزرگ شود

نگذار هم در پگاه فرو پژمرد


                                                    به ترجمه : احمد شاملو

2 نوشته شده در  86/05/08ساعت   توسط آخرین  | 

میلاد امام علی (ع) و روز پدر مبارک

                      emam ali

milad

2 نوشته شده در  86/05/05ساعت   توسط آخرین  | 

زکریا و دیوانه

روزی محمد بن زکریای رازی با تعدادی از شاگردانش از راهی می گذشت. دیوانه ای جلو رفتو مانع حرکت آنها شد . او به هیچ کس جز زکریا نگاه نکرد . مدت زیادی به او خیره شد و خندید . زکریا به خانه آمد و گفت تا برایش جوشانده افتیمون* آماده کنند . وقتی جوشانده را خورد شاگردانش علت را پرسیدند . گفت: اگر آن دیوانه نشانی از سودای* خویش در وجود من نمی دید و شباهتی بین من و خودش نمی یافت چنین به من خیره نمی شد و نمی خندید چرا که از قدیم گفته اند : کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز !


1- گیاهی که در قدیم آن را داروی جنون می دانستند .
2- درطب قدیم یکی از اخلاط چهار گانه است که اگر تعادل آن در بدن به هم بخورد باعث جنون می شود .

2 نوشته شده در  86/05/04ساعت   توسط آخرین  | 

احادیث

امام علي (ع) می فرمایند :

اَکبَرُ العَیبِ اَن تَعیبَ ما فیک مِثلُهُ.

بزرکترین عیب آن است که آنچه را که مانند آن در خود توست عیب بشماری.
                                                                                                       (جهاد النفس)

 

امام صادق (ع) می فرمایند :

مَن عَرَفَ اللهَ خافَ اللهَ و مَن خافَ اللهَ سَخَت نَفسَهُ عَنِ الدُّنیا.

هر که خدا رابشناسد ترس او در دلش می افتد و هر از خدا ترسان باشد نفسش از دنیا باز می ماند.
                                                                                               (جهاد النفس، ص 83)

 

امام موسی کاظم (ع) می فرمایند :

اَلمُومِنُ مِثلُ کفَّتی المیزانِ کلَّما زیدَ فی ایمانِهِ زیدَ فی بَلائِهِ.

مومن همانند دو کفه ترازوست. هرگاه به ایمانش افزوده گردد، به بلایش نیز افزوده می گردد.
                                                                                               ( تحف العقول ص 408)

2 نوشته شده در  86/05/03ساعت   توسط آخرین  | 

داگلاس مالوك

اگر نمي تواني شاهراه باشي،

كوره راهي باش؛

اگر نمي تواني خورشيد باشي،

ستاره باش؛

كميت،

نشانگر پيروزي و يا ناكامي تو نيست؛

بهترينِ هرآنچه هستي باش.
2 نوشته شده در  86/05/02ساعت   توسط آخرین  | 

خانه ی مصیبت زده

درویشی به درخانه ای رسید .پاره نانی بخواست .دخترکی در خانه بود.
گفت:نیست.
گفت:چوبی هیمه ای.
گفت:نیست.
گفت:پاره ای نمک.
گفت:نیست.
گفت:کوزه ای آب .
گفت:نیست.
گفت:مادرت کجاست.
گفت:برای تسلیت خویشاوندان رفته است.
گفت:چنین که من حال خانه ی شما می بینم ده خویشاوندان دیگر می باید برای تسلیت شما آیند.

2 نوشته شده در  86/05/01ساعت   توسط آخرین  | 

بدون شرح
tak beyti
2 نوشته شده در  86/04/31ساعت   توسط آخرین  | 

اصول زندگی

اصل اول : در زندگی همه چیز عادلانه نیست بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

اصل دوم : دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست.در این دنیا از شما انتظار می رود قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید کار مثبتی انجام دهید.

اصل سوم : پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام کسی به شما رقم فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد .به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید باید برای آن مقام و مزایایش زحمت بکشید.

اصل چهارم : اگر فکر می کنید آموزگارتان سخت گیر است سخت در اشتباهید.پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سخت گیر تر از آموزگارتان است چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم : آشپزی در رستوران ها با غرور و شان شما تضاد ندارد.پدر بزرگ های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند از نظر آنها این کار یک فرصت بود.

اصل ششم : اگر در کارتان موفق نیستید والدین خود را ملامت نکنید از نالیدن دست بردارید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

اصل هفتم : قبل از آنکه شما متولد بشوید والدین شما هم جوانان پر شوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می رسد ملال آور نبودند.
2 نوشته شده در  86/04/30ساعت   توسط آخرین  | 

مولانا جلال الدین رومی ( شمس تبریز )

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
                                                                گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ
                                                                 به دام دیو در افتی دریغ آن باشد
جنازه ام چوببینی مگو فراق فراق
                                                                 مرا وصال و ملاقات این جهان باشد
مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
                                                                 پرده ی جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر
                                                                 غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست
                                                                 چرا به دانه ی انسان ات این گمان باشد
تو را غروب نماید ولی شروق بود
                                                                  لحد ، که حبس نماید ، خلاص جان باشد
تو را چنان بنماید که من به خاک شدم
                                                                  به زیر پای من این هفت آسمان باشد
کدام دلو فرو شد که پر برون نامد
                                                                  ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشای
                                                                  که ها و هوی تو در جو لامکان باشد
جمال مفخر آفاق شمس تبریزی
                                                                  که نور دیده و عقل و دل و روان باشد
2 نوشته شده در  86/04/26ساعت   توسط آخرین  | 

پندنامه 12
 

  1. ژوزف مورمن :       شخص باید همچون نگهبان زیرک و هوشمند در مدخل روح خود قرار گیرد و به هیچ اندیشه منفی اجازه ی ورود ندهد .
  2. عزیز نسین :       اگر زندگی را به خوشی بگیری ، عمرت به خوشی خواهد گذشت .
  3. گیلیان باتر :        نباید اجازه دهید موضوع نگران کننده، دامنه خود را گسترش دهد .
  4. دیپاک چوپرا :       هیچ خدمتکاری برده ی ۲ ارباب نیست...... تو نمی توانی خادم خدا و پول باشی .
  5. آلدوس هاکسلی :              ما نهایت تلاشم را می کنیم تا حقیقت را نادیده بگیریم ، ولی حقیقت می ماند .
  6. ناشناس :         زیر ضربه های چکش سرنوشت و در آتش گداخته رنج ، این زندگی است که شکل می گیرد و ساخته می شود.
  7. سیمون ویل :       در امور الهی ، جایی برای باور نیست ، یقین باید کرد . هر چیزی کمتر از یقین ، شایسته خداوند نیست .
2 نوشته شده در  86/04/25ساعت   توسط آخرین  | 

زیبایی گل
gol e roz
 

2 نوشته شده در  86/04/24ساعت   توسط آخرین  | 

مولانا جلال الدین رومی ( شمس تبریز )

مکن یار مکن یار مرو ای مه اغیار
                                                            رخ فرخ خود را بمپوشان تو دگر بار

تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
                                                            چو خشک آوری ای دوست بمیرند به یک بار

چو ابر تو ببارید بروید سمن از سنگ
                                                            چو خورشید تو درتافت برقصد در و دیوار

چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پا
                                                            چو در بزم تو باشیم بیفتد سر و دستار

مکن بر دل شیدا تو دگر وعده به فردا
                                                             که بر چرخ رسیده است ز فردای تو زنهار

عطاهای تو نقد است شکایت نتوان کرد
                                                             ولیکن گله کردیم برای دل اغیار

تویی یار تویی یار تویی چاره هر کار
                                                             منم عاشق مسکین به عشق تو گرفتار

مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
                                                             چه خواهد سر مخمور به غیر از در خمار

ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش
                                                             سر از گور برآورد ز تو مرده پیدار

همه شیشه شکستیم همه پای بخستیم
                                                             حریفا همه مستیم مزن جز ره هموار

ببین دوست ببین دوست جمال شه تبریز
                                                             که آن شمس حقیقی ست چه پنهان و چه اظهار

2 نوشته شده در  86/04/22ساعت   توسط آخرین  | 

چانه زنی

از بزرگی دیگر روایت کنند که در معامله ای که با دیگری داشت برای مبلغی کم چانه زنی از حد در گذرانید . او را منع کردند که این مقدار نا چیز بدین چانه زنی نمی ارزد.
گفت: چرا من مقداری از مال خود را ترک کنم که مرا یک روز و یک هفته و یک ماه و یک سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟
گفت: اگر به نمک دهم یک روز بس باشد. اگر به حمام روم یک هفته بس باشد و اگر برای حجامت دهم یک ماه و اگر به جاروب دهم یک سال و اگر به میخی دهم و در دیوار زنم همه عمر بس باشد. پس نعمتی که چندین مصلحت من بدان منوط باشد چرا بگذارم و با کوتاهی از دست من برود؟!
2 نوشته شده در  86/04/21ساعت   توسط آخرین  | 

مهدي حميدي ( مرگ قو )

شنيدم که چون قوی زیبا بميرد
                                                       فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ، تنها، نشيند به موجي
                                                       رود گوشه‌اي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
                                                       كه خود در ميان غزلها بميرد
گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا
                                                       كجا عاشقي كرد، آنجا بميرند
شب مرگ، از بيم، آنجا شتابد
                                                       كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
                                                       نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزی ز آغوش دريا برآمد
                                                      شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي! آغوش وا كن
                                                      كه مي‌خواهد اين قوي زيبا بميرد
2 نوشته شده در  86/04/20ساعت   توسط آخرین  | 

بدون شرح
 

shear

2 نوشته شده در  86/04/19ساعت   توسط آخرین  | 

عاشقانه


تا تو نگاه می کنی کار من آه کشیدن است
                                                                 ای فدای چشم تو این چه نگاه کردن است؟

وقتی دلی را شکستی، یک میخ بکوب به دیوار
وقتی خواستی دلی رو به دست بیاری، میخ رو از دیوار دربیار
ولی یادت باشه جای میخ روی دیوار می مونه.

هرگز به دنبال فردی نباش که بتونی با اون زندگی کنی، بلکه به دنبال کفردی باش که بدون اون هرگز زنده نباشی.

می گویند نخستین عشق که در شباب جوانی وجود انسان را فرا می گیرد هرگز فراموش شدنی نیست و آتش سوزاننده آن عقل و دل و دین انسان را پایمال می کند.

دوستی، ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست، دوستی آن است که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچگاه نداند که : چرا " خیس نشده ".

2 نوشته شده در  86/04/18ساعت   توسط آخرین  | 

ضرب المثل 5

اینبار تمامی ضرب المثل های آورده شده از شاعر بلند آوازه ایرانی  " شیخ اجل سعدی شیرازی " می باشد.

  1. یا مکن با پیل‌بانان دوستی .......... یا بنا کن خانه‌ای در خورد پیل
  2. از تنگی چشم پیل معلومم شد ......... کآنان که غنی‌ترند محتاج‌ترند
  3. طاووس را به نقش و نگاری که هست خلق .......... تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش
  4. گفت: چشم تنگ دنیادار را ......... یا قناعت پر کند یا خاک گور
  5. ز آب خرد، ماهی خرد خیزد .......... نهنگ آن به که با دریا ستیزد
2 نوشته شده در  86/04/16ساعت   توسط آخرین  |