تبليغاتX
پندنامه
پنجره ( فروغ فرخزاد )

                  windows پنجره

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میز های مدرسه مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
من از میان
ریشه های گیاهان گوشتخوار می ایم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
دردفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
 و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
کنون نهال گردو
آن قدر  قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش
 معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست ؟
پیغمبران رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند ؟
این انفجار های پیاپی
و ابرهای مسموم
آیا طنین آینه های مقدس هستند ؟
ای دوست ای برادر ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
همیشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
حس میکنم که وقت گذشته ست
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
.................................................................. فروغ فرخزاد
2 نوشته شده در  86/08/23ساعت   توسط آخرین  | 

این روزها ( فری ناز آفرین فر )

این روزها رنگها، خودباخته اند.
مردها پیشوند --نا-- گرفته اند
دوستان هنگام نیاز تنها، یادی از ما کرده اند
نه گوشی هست و نه حتی چشمی
نگاههایی پر طَمَع
حرفهایی همه از جنس دروغ
این روزها بعضی آدمها
چهار سُم دارند
من چرا فکر میکردم دنیا بوی محبت دارد؟
عطر گلهای شب بو
یاسهای سفید؟
من چرا هر چه سیاهی دیدم
فکر کردم خطای چشم من است؟
همه را میدیدم
با وقار،
با خودم میگفتم
نوری دارد افکارشان
میشدم پر افتخار
چه سفید بودم من، چه تمیز
من نمیدانستم زیر میز
دستهاشان، پاهاشان، در غریزه
مثل حیوان
گرفتار شده

من از این آدمها میترسم.
از دیروز
هر جا رفتم، آمد سوز
با دو چشم بی تاب
ثانیه ای هزار بار
به عقب رو کردم
چون سایه میکند دنبالم!
همه تارهای تاریخم را میداند
مرا همه جا یا هر جا می پاید
با ناخنهایش بر زندگیم می ساید

من فقط امشب آرزو کردم
دو حبه آرامش داشتم
نگاه شکاکت را برمیداشتم
در چشمه عشق میشستم
من فقط آرزو کردم
یک قلم داشتم
یک زمان طولانی
یک ورق قد راه شیری
مینوشتم انقدر
تا تو دیگر هرگز
متنهایم را خط نزنی.

......................مهر 1384.....................فری ناز آفرین فر
2 نوشته شده در  86/08/11ساعت   توسط آخرین  | 

سهراب سپهری ( و چه تنها )
و چه تنها

ای در خور اوج! آواز تو در کوه سحر، و گیاهی به نماز.
غمها را گل کردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.
من هستم، و سفالینه تاریکی و تراویدن راز ازلی.
سر بر سنگ، و هوایی خنک،
و روانی که پر از ریزش دوست.
خوابم چه سبک، ابر نیایش چه بلند، و چه زیبا بوته زیست
                                                                  و چه تنها من!
تنها من، و سر انگشتم در چشمه باد، و کبوتر ها لب آب.
هم خنده موج، هم تن زنبوری بر سبزه مرگ، و شکوهی در پنجه باد.
من از تو پُرم، ای روزنه باغ هم آهنگی کاج و من و ترس!
هنگام من است، ای در به فراز، ای جاده به نیلوفر
                                                                          خاموش پیام!

2 نوشته شده در  86/07/03ساعت   توسط آخرین  | 

ناهید عباسی ( ادامه )

  depress
 

 

و زندگی
 ادامه می یابد
 در حنجره ی مردی
 که عشق را فریاد می کند
 در کوه تنهایی
 و دست زنی
 که چراغ یادی را
 می برد به تالار اینه ها
 تا بیاویزد چلچراغی

 

 .......ناهید عباسی.......

 

 

2 نوشته شده در  86/05/20ساعت   توسط آخرین  | 

رضا موسائی ( دفترم )

دفترم
سنگ صبورم
دلم گرفته باز
دلم گرفته از غربت
هر چند که من در وطن هم احساس غربت می کنم
دفترم
تو تنها کسی هستی که می توانم احساسم را به تو بگویم
خطهای تو
مثل خطهای قلب من است
خطهای تو برای نوشتن ، خطهای من برای زندگی کردن است
دفترم ، محبوب قلبم
تو می دانی چه بر من می گذرد
تو اشک های مرا که بر قلب کاغذت می چکد می بینی
تو قصه های قلبم را می شنوی
تو دست هایم را که محبت طلب می کنند حس می کنی
دفترم
از چه بگویم ؟
از چه بنویسم؟
دفترم
سنگ صبورم
تو را دوست دارم
که تنها تو صدای مرا می فهمی !

..........................................................رضا موسائی

2 نوشته شده در  86/05/18ساعت   توسط آخرین  | 

داگلاس مالوك

اگر نمي تواني شاهراه باشي،

كوره راهي باش؛

اگر نمي تواني خورشيد باشي،

ستاره باش؛

كميت،

نشانگر پيروزي و يا ناكامي تو نيست؛

بهترينِ هرآنچه هستي باش.
2 نوشته شده در  86/05/02ساعت   توسط آخرین  | 

مهدي حميدي ( مرگ قو )

شنيدم که چون قوی زیبا بميرد
                                                       فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ، تنها، نشيند به موجي
                                                       رود گوشه‌اي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
                                                       كه خود در ميان غزلها بميرد
گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا
                                                       كجا عاشقي كرد، آنجا بميرند
شب مرگ، از بيم، آنجا شتابد
                                                       كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
                                                       نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزی ز آغوش دريا برآمد
                                                      شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي! آغوش وا كن
                                                      كه مي‌خواهد اين قوي زيبا بميرد
2 نوشته شده در  86/04/20ساعت   توسط آخرین  | 

ملک الشعرا بهار ( مرغ سحر )



morge saharمرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار ، این قفس را ،

بر شکن و زیر و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ

نغمه آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه این خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم ، جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن

نو بهار است ، گل به بار است

ابر چشمم ، ژاله بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین دست

طبیعت گل عمر مرا بچین

جانب عاشق نگه ای تازه گل از این

بیشتر کن بیشتر کن بیشتر کن

مرغ بیدل شرح ، هجران مختصر مختصر کن

2 نوشته شده در  86/04/11ساعت   توسط آخرین  | 

زندگی ( سهراب درودیان )
 

اسمان است و من و یک پرواز
ما به دنبال چه ایم از اغاز
ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم
زندگی چیست کز او می نالیم
زندگی
داستان مردیست
که به نان اندیشید
صبح تا شام دوید
و به نانش نرسید
زندگی
قصه ی پیرزنیست
که پی کارگران می خوابید
پیر مردش شاید
که مداوا بشود
زندگی
گریه ی دخترکی در سبد است
که مادر می خواست
دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید
ناز ان دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید
زندگی
شاخه گلی پشت چراغ سرخیست
که به دستان ظریف پسری نه ساله
سوی ما می اید
سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد
زندگی
تلخ ترین فاجعه ی عمر من است
چه کسی بود مرا دعوت کرد
زود تر باید رفت
زود تر باید مرد

2 نوشته شده در  86/04/06ساعت   توسط آخرین  | 

خواجوی کرمانی

 

گر گنج طلب داری از مار مترس ای دل

ور خرمن گل خواهی از خار مترس ای دل

چون زهد و نکو نامی بر باد هوا دادی

از طعنه ی بد گویان زنهار مترس ای دل

از رندی و بد نامی گر ننگ نمی داری

از فخر طمع بر کن وز عار مترس ای دل

گر طالب دیداری از خلد برین بگذر

ور نور به دست آمد از نار مترس ای دل

چون نرگس بیمارش خون می خور اگر مستی

ور زان که مگر جان ات بیمار مترس ای دل

گر همدم منصوری رو لاف انا الحق زن

چون دم زنی از وحدت از دار مترس ای دل

جان را چو فدا کردی از تن مکن اندیشه

چون ترک شتر گفتی از بار مترس ای دل

قول حکما بشنو کان دم که قدح نوشی

اندک خور و از مستی بسیار مترس ای دل

صد بار تو را گفتم کامروز که چون خواجو

اقرار نمی کردی ز انکار مترس ای دل

2 نوشته شده در  86/03/26ساعت   توسط آخرین  | 

اتفاق ( محمد علی سپانلو )
 

قلب مرا گرم می کند این اجاق
 می خوانم زیر ستون های اتفاق
 ژاله چو بارید بر دلم
 بستر سردم اجاق شد
 از گذر ابر خوشگلم
باغ پر از اتفاق شد
 یار برون آمد از خیال
 وصل رقیب فراق شد
 ژاله پر از زندگی
 خانه پر از اتفاق
 بوسه پر ازسرخ گل
دیده پر از چلچراغ
 دورترین یادبود
 گرم ترین اشتیاق
صبح که از خواب می پرم
دست به جای تو می کشم
 از عمق سپهر سراب من
 افتاده چو اشکی در رختخواب من
بستر سردم بهار می شود
خانه پر از انتظار می شود
روز به مغرب رسید
 بر سر رود کبود
 چشم به شب دوختم
 یار در آن سوی رود
 رود که پهنا گرفت
گویی هرگز نبود
تو رنگ شرابی به دور دست
 من رنگ خیالم ، نخورده ست

2 نوشته شده در  86/03/14ساعت   توسط آخرین  | 

مولانا جلالدین رومی ( مثنوی معنوی )
ای خدای پاک بی انباز و یار                                      دست گیر و جرم ما را درگذار

یاد ده ما را سخن های رقیق                                    که تو را رحم آورد آن٬ ای رفیق

هم دعا از تو هم اجابت هم ز تو                                ایمنی از تو مهابت هم ز تو

گر خطا گفتیم٬ اصلاحش تو کن                                  مصلحی تو٬ ای تو سلطان سخن

کیمیا داری که تبدیلش کنی                                      گر چه جون خوی بود نیلش کنی

این چنین میناگری ها کار توست                               این چنین اکسیر ها ز اسرار توست

آب را و خاک را بر هم زدی                                        ز آب و گل نقش تن آدم زدی

2 نوشته شده در  86/03/08ساعت   توسط آخرین  | 

فروغ فرخزاد ( به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد )
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد
2 نوشته شده در  86/02/29ساعت   توسط آخرین  | 

حمید مصدق (انتظار )
چون باز برکشید سر از پشت کوهسار
هنگام صبح جام بلورین آفتاب
آن گرد تک سوار
غرق سلیح گشت و به میدان جنگ رفت
تا بسترد ز نام وطن گرد ننگ رفت
دشتی سپاه چشم بهراهش در انتظار
اید اگر سوار
 پیروزی است و
فتح
 شادی و افتخار
 گر برنگردد ؟
 آه
چه فریاد و شیون است
تا دوردست ملک لگد کوب دشمن است
 خورشید سر نهاد بهبالین کوهسار
آهنگ خواب داشت
 تا اید آن وسار
 دشتی سپاه چشم براهش درانتظار
ناگاه
برخاست گرد راه
از دوردست دشت میان غبار راه
 آمد سوی سپاه
یک اسب بی قرار
 یک اسب بی سوار
2 نوشته شده در  86/02/23ساعت   توسط آخرین  | 

نیما نوشیج ( منت دو نان )
زدن یا مژه بر مویی گره ها
 به ناخن آهن تفته بریدن
 ز روح فاسد پیران نادان حجاب جهل ظلمانی دریدن
 به گوش کر شده مدهوش گشته
 صدای پای صوری را شنیدن
 به چشم کور از راهی بسی دور
 به خوبی پشه ی پرنده دیدن
 به جسم خود بدون پا و بی پر
 به جوف صخره ی سختی پریدن
 گرفتن شر ز شیری را در آغوش
 میان آتش سوزان خزیدن
کشیدن قله ی الوند بر پشت
پس آنگه روی خار و خس دویدن
 مرا آسان تر و خوش تر بود زان
 که بار منت دونان کشیدن
2 نوشته شده در  86/02/18ساعت   توسط آخرین  | 

مهدی اخوان ثالث ( پند )
بخز در لکت ای حیوان ! که سرما
نهانی دستش اندر دست مرگ است
مبادا پوزه ات بیرون بماند
که بیرون برف و باران و تگرگ است
نه قزاقی ، نه بابونه ، نه پونه
چه خالی مانده سفره ی جو کناران
هنوز ای دوست ، صد فرسنگ باقی ست
ازین بیراهه تا شهر بهاران
مبادا چشم خود برهم گذاری
نه چشم اختر است این ، چشم گرگ است
همه گرگند و بیمار و گرسنه
بزرگ است این غم ، ای کودک ! بزرگ است
ازین سقف سیه دانی چه بارد ؟
خدنگ ظالم سیراب از زهر
بیا تا زیر سقف می گریزیم
چه در جنگل ، چه در صحرا ، چه در شهر
ز بس باران و برف و باد و کولک
زمان را با زمین گویی نبرد است
مبادا پوزه ات بیرون بماند
بخز در لکت ای حیوان ! که سرد است
2 نوشته شده در  86/02/14ساعت   توسط آخرین  | 

شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی
نظر خداي بينان، طلب هوا نباشد                         سفر نيازمندان، قدم خطا نباشد

همه وقت عارفان را، نظر است و عاميان را              نظري معاف دارند و، دوم روا نباشد

به نسيم صبح بايد، که نبات زنده باشي                نه جماد مردگان را، خبر از صبا نباشد

اگرت سعادتي هست، که زنده دل بميري               به حياتي اوفتادي، که دگر فنا نباشد

به کسي نگر که ظلمت، بزدايد از وجودت                نه کسي نعوذبالله، که در او صفا نباشد

تو خود از کدام شهري، که ز دوستان نپرسي؟         مگر اندر آن ولايت، که تويي وفا نباشد

اگر اهل معرفت را، چو ني استخوان بسنجي          چو دف اش به هيچ سختي، خبر از قفا نباش

اگرم تو خون بريزي، به قيامت ات نگيرم                  که ميان دوستان اين همه ماجرا نباشد

نه حريف مهربان است، حريف سست پيمان           که به روز تير باران، سپر بلا نباشد

تو در آينه نگاه کن، که چه دلبري، وليکن                 تو که خويشتن بيني، نظرت به ما نباشد

تو گمان نبر که سعدي، ز جفا ملول گردد                که گرش تو بي جنايت، بکشي جفا نباشد

دگري همين حکايت، بکند که من، وليکن               چو معاملت ندارد، سخن آشنا نباشد

2 نوشته شده در  86/02/10ساعت   توسط آخرین  | 

زندگی
زندگی تجلی خاطرات تلخ و شیرین

                                                     زندگی سختی و زیبایی های دیرین

زندگی یعنی من و تو٬ تو و من

                                                     زندگی یعنی تمام لحظه های ما شدن

                                                  لیلا

2 نوشته شده در  86/02/08ساعت   توسط آخرین  | 

سهراب سپهری ( صدای پای آب )
 

اهل کاشانم 
 روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
 دوستانی بهتر از آب روان
 و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
 من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
 در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
 کعبه ام بر لب آب
 کعبه ام زیر اقاقی هاست
 کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
 اهل کاشانم
 پیشه ام نقاشی است
 گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
 دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
 خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
 اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
 پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
 پدرم پشت زمانها مرده است
 پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
 مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
 پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟
 من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
 باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
 آب بی فلسفه می خوردم
 توت بی دانش می چیدم
 تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
 شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
 یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
 بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
 من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
 من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
 تا ته کوچه شک
 تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
 من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
 رفتم ‚ رفتم تا زن
 تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
 چیزها دیدم در روی زمین
 کودکی دیدم ماه را بو می کرد
 قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
 نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
 من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
 من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
 کاغذی دیدم از جنس بهار
 موزه ای دیدم دور از سبزه
 مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
 من قطاری دیدم روشنایی می برد
 من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
 من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
 و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
 خک از شیشه آن پیدا بود
ککل پوپک
 خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی
 خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید
و بلوغ خورشید
 و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادرک ریاضی حیات
 پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
 مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست
 شهر پیدا بود
 رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
 گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
 پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
 کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
 مردگاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود
 کلمه پیدا بود
 آب پیدا بود عکس اشیا در آب
 سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
 سمت مرطوب حیات
 شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل
 دست تابستان یک بادبزن پیدا بود
سفره دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خک
ریزش تک جوان ازدیوار
 بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
 گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
 جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی بایک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
 جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
 جنگ پیشانی با سردی مهر
حمله کاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
 حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی
 فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ
 قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود
نظم در کوچه یونان می رفت
 جغد در باغ معلق می خواند
 باد در گردنه خیبر بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند
روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
 شهر ها را دیدم
دشت ها را کوهها را دیدم
 آب را دیدم خک رادیدم
 نور و ظلمت را دیدم
 و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
 جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
 من با تاب من با تب
 خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمنک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
 عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
 چک چک چلچله از سقف بهار
 و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
 مترکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
 من صدای قدم خواهش را می شونم
 و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهه پک حقیقت از دور
 من صدای وزش ماده را می شنوم
 و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
 و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمنک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
 پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
 پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
 من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
 آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
 روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
 روح من بیکاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
 روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
 من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
 هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
 مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
 مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
 مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
 تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
 من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم
 من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
 سار کی می اید کبک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
 مرگ در ساقه خواهش
 و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
 زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
 زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
 زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره فکر هوا عشق زیمن مال من است
 چه اهمیت دارد
 گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
 من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
 و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
 گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
 زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
 زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
 زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
 گرمی لانه لک لک را ادرک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
 و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
 و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
 و بیاریم سبد
 ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
 و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید
 و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
 و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
 و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
 و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
 و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
 بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
 و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
 و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
 پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی اید
 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خک نشسته است
 پشت سر خستگی تاریخ است
 پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
لب دریا برویم
 تور در آب بیندازیم
 وبگیریم طراوت را از آب
 ریگی از روی زمین برداریم
 وزن بودن را احساس کنیم
 بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
 گاه زخمی که به پا داشته ام
 زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
 مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
 مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
 مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
 مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
 ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
 بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
 کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
 چیز بنویسد
 به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
 که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
 دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
 صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
 هیجان ها را پرواز دهیم
 روی ادرک  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
 نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
 که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

کاشان | قریه چنار | تابستان 1343

 

2 نوشته شده در  86/02/01ساعت   توسط آخرین  | 

مولانا خواجوی کرمانی
خوشا وقتی که از بستان سرایی

بر آید نغمه ی دستان سرایی

بده ساقی که صوفی را در این راه

نباشد بی می صافی صفایی

اگر زر میزنی در ملک معنی

به از مستی نیابی کیمیایی

سحاب از کیمیایی بین که هر دم

کند با دیده ی ما ماجرایی

چه باشد گر ز عشرتگاه سلطان

به درویشی رسد بانگ نوایی

در این آرامگه چندان که بینم

نبینم بی ریایی بوریایی

وگر خود نافه ی مشک تتار است

نیابم اصل او را بی خطایی

سریر کی قباد و تاج کسری

نیرزد گرد نعلین گدایی

اگر خواهی که خود را بر سر آری

بباید زد به سختی دست و پایی

در این وادی فرو رفتند بسیار

که نشنیدند آواز درایی

ندارم چشم در دریای اندوه

که گیرد دست خواجو آشنایی

2 نوشته شده در  86/01/30ساعت   توسط آخرین  | 

مولانا جلال الدین رومی (شمس تبریزی)
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به سایه آن درختی رو که او گل های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی کاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می آیم

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که می جوشد در او چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

نه هر شخصی بصر دارد نه هر برگی ثمر دارد

نه هر دریا خطر دارد نه هر شاهی گهر دارد

نه هر آهی اثر دارد نه هر راهی گذر دارد

نه هر مردی جگر دارد نه هر ابری مطر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیارا ناله ی مستان

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

چراغ است این دل بیدار زین دامنش می دار

از این آب و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی

حریف همدمی گردیس که آبی در جگر دارد

چو آب ات در جگر باشد درخت سبز را مانی

که میوه تر دهد دائم درون دل ثمر دارد

خمش کردم ز گفتن من شدم مشغول حال خود

که باد است این سخن ها و باطن کی اثر دارد

چو شمس الدین تبریزی اگر داری خبر از دل

دل ات در وادی حیرت یقین عزم سفر دارد

2 نوشته شده در  86/01/08ساعت   توسط آخرین  | 

به تو می اندیشم
نه به ابر نه به اب نه به این ابی ارام بلند
من مناجات درختان را هنگام سحر
نفس پاک شقایق را در دامن کوه
رقص عطر گل یخ را با باد همه را میبینم میشنوم
من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبهام تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست
اخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
پاسخ چلچلها را تو بگو
قصه ی ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
به تو می اندیشم به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم به تو
2 نوشته شده در  86/01/03ساعت   توسط آخرین  | 

ترانه

گر تو گرفتارم کنی             من با گرفتاری خوشم

گر خوار چون خارم کنی      ای گل بدان خواری خوشم

والاترین گوهر تویی            داروی جان پرور تویی

 درمان دردم گر تویی           در کنج بیماری خوشم

آید گر از غم جان به لب       کی آیدم افغان به لب

 با هرچه خواهد یار من         در عالم یاری خوشم

ای بهترین غمخوار دل          ای محرم اسرار دل

 خواهی اگر آزار دل              با آن دل آزاری خوشم

روزی اگر کامم دهی           یا آنکه دشنامم دهی

 با این خوشم با آن خوشم    با هرچه خوش داری خوشم

تا گشته ام یار تو من           از جان برم بار تو من

عشق است اگر بار گران      با این گران باری خوشم

گر وصل و گر هجران بود       گر درد و گر درمان بود

 شاد و خوشم با این و آن     آری خوشم آری خوشم

                                              آلبوم "صیاد" علیرضا افتخاری

                                                      شعر: محمدعلی شیرازی

2 نوشته شده در  85/12/16ساعت   توسط آخرین  | 

غم ديوانگی ام را مخوريد

غم ديوانگی ام را مخوريد

و مگوييد که افسوس بر او؛

غم ديوانگی ام را مخوريد؛ 

و مبينيد که تا صبح سپيد،

ماه را می خوانم؛

غم ديوانگی ام را مخوريد؛

و مخوانيد دعا؛

من ديوانه به دلدادگی عاقل گشتم

که من از عالم هشيار بسی بيزارم؛

غم دیوانگی ام را مخورید ......

2 نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط آخرین  | 

کیستی؟

با من بگو تا کیستی؟ مهری؟ بگو ، ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو ، آهی؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن ، گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من ، جانا چه می خواهی؟ بگو

گیرم نمی گیری دگر ، ز آشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر ، با من سخن گاهی بگو

غمخوار دل ای مه نیی ، از درد من آگه نیی
ولله نیی ، بالله نیی ، از دردم آگاهی؟ بگو

در خلوت من سر زده ، یک ره درآ ، ساغر زده
آخر نگویی سر زده ، از من چه کوتاهی؟ بگو

من عاشق تنهایی ام ، سر گشته شیدایی ام
دیوانه رسوایی ام ، تو هر چه می خواهی بگو...

2 نوشته شده در  85/11/24ساعت   توسط آخرین  | 

خواهش
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس

برده به باغ و به یاد منش آزاد کنید

                                              لیلا

2 نوشته شده در  85/11/21ساعت   توسط آخرین  | 

بيشتر

هر چه بينا چشم، رنج آشنايي بيشتر
هر چه سوزان عشق، درد بي وفايي بيشتر
هر چه جان كاهيده تر، نزديكتر پايان عمر
هر چه دل رنجيده تر، سوز جدايي بيشتر
هر چه صاحبدل فزون، برگشته اقبالي فزون
هر چه هر چه سر آزاده تر، افتاده پايي بيشتر
هر چه دل رنجيده تر، زندان هستي تنگتر
هر چه تن شايسته تر، شوق رهايي بيشتر
هر چه دانش بيشتر، وا مانده تر در زندگي
هر چه كمتر فهم، كبر و خودنمايي بيشتر
هر چه بازار ديانت گرم،دل‌ها سردتر

هر چه زاهد بيشتر، دور از خدايي بيشتر

هر چه تن در رنج و زحمت، نا اميدي عاقبت
هر چه با ياران وفا، بي اعتنايي بيشتر

 

2 نوشته شده در  85/11/12ساعت   توسط آخرین  | 

حافظ

ديري است كه دلدار پيامي نفرستاد

ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پيكي ندوانيد و سلامي نفرستاد

سوي من وحشي صفت عقل رميده

آهو روشي، كبك خرامي نفرستاد

دانست كه خواهد شدنم مرغ دل از دست

وز آن خط چون سلسله، دامي نفرستاد

فرياد كه آن ساقي شكر لب سرمست

دانست كه مخمورم و جامي نفرستاد

چندان كه زدم لاف كرامات و مقامات

هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد

حافظ به ادب باش كه واخواست نباشد

گر شاه، پيامي به غلامي نفرستاد

2 نوشته شده در  85/11/09ساعت   توسط آخرین  | 

گفتم شايد

گفتم شايد نديدنت

از خاطره‌ات دور ام كنه

ديدم نديدنت فقط

مي‌تونه كه كورم كنه

 

گفتم صداتو نشنوم

شايد كه از يادم بري

ديدم تو گوشهام جز صدات

نيستش صداي ديگري

 

نديدن و نشنيدنت

عشقِت رو از دلم نبرد

فقط دونستم بي تو دل

پر‌پر شد و گم شد و مرد

 

بعد از تو  باغ لحظه‌هام

حتي يه غنچه گل نداد

همش مي‌گفتم با خودم

نكنه بميرم و نياد

 

امروز، محتاج توام

من نميگم دلم ميگه

فردا اگه مُردم نيا

چه فايده، نوشدارو ديگه

2 نوشته شده در  85/09/23ساعت   توسط آخرین  | 

من و ستاره

آسمان مثل هميشه

آرام و بي‌صدا

در ميان اين آسمان

يك ستارۀ تنها وجود دارد

و آن ستاۀ تنها به دنبال نور ميگردد

كه آيا در اين تنهايي نور اميدي هست

شايد مثل دل من ستاره تنهاست

من و ستاره با هم دوست شديم

چون هم ستاره تنها بود هم من

و با هم مانديم

چون هر دو عاشق بوديم

ستاره عاشق نور

من عاشق تو

                             «ليلا»

2 نوشته شده در  85/09/23ساعت   توسط آخرین  | 

باورکن

باور كن صدام رو، باور كن

صدايي كه مانده و خسته است

باور كن قلبم رو، باور كن

قلبي كه گويي غمبر شكسته است، شكسته است

باور كن دست هام رو، باور كن

كه زادۀ نوازشه

باور كن چشم من رو، باور كن

كه يك قصيده خواهشه

وسوسه عاشق شدن

التهابِ لحظه هامه

حسرتِ فرياد كردنه

اسمه كسي با صدامه

اسم تو هم، اسمي كه هست

مثل غزل، كه هرشب هست

پر وسوسه، مثل سفر

مثل غربت، صادق هم هست

باور كن اسمم رو، باور كن

من فصل بارون و برگم

مبحوثِ بوي گل و شبنم

درختم، درخت خشكي به دستِ تگرگم

باور كن هميشه، باور كن

كه من با اشك زاده ام

باور كن حرف من رو، باور كن

كه من هميشه عاشقم

2 نوشته شده در  85/09/06ساعت   توسط آخرین  | 

گریز

مي گريزم زين دغلکاران دنيا مي گريزم

تا نيابندم دگر، گم کرده جا پا مي گريزم

 

تاب سنگ هرزه چشمان را در اين گلشن ندارم

چون تزرو از لا به لا ي شاخ گلها مي گريزم

 

اين دل زود آشنا را مي کشم در بند عذلت

دورتر هر کجا ز مردم، آنجا مي گريزم

 

چشم تا كي بر در و در انتظار بي وفايان

تا نريزم ديگر اين اشک تمنا مي گريزم

 

يک شب عاقبت باغبان خوابش برد با ناله من

زين قفس آهسته چون مرغ شکيبا مي گريزم

 

چند روز زندگي اين همه بد نامي نخواهد

تا نگشتم در جهان زين بيش رسوا مي گريزم

 

در کنار دوستان از بس که ديدم نامرادي

ديگر از هر سايه چون آهوي صحرا مي گريزم

 

جز بلا جز آميزش اين نا سپاسان بر نخيزد

يا شوم پنهان به کنج خلوتي، يا مي گريزم

 

بس که ترسيده است چشمم از فسون تنگ چشمان

هر کجا بينم نگاهي گرم و گيرا، ميگريزم

 

در قيامت هم چو روي آشنايان را ببينم

در پناه سايه ديوار حاشا، ميگريزم

 

سخت پنهان گشته ام بر موج طوفان زاي هستي

همچو گوهر روزي از آغوش دريا ميگريزم

 

چشم هم گر خواست بگريزد به ترس خلق ديدن

گويمش همره نخواهم برد، تنها مي گريزم

 

مي گريزم با اميد بر نگشتن سوي مردم

هر چه زشتي ديدم از اين خلق، زيبا مي گريزم

2 نوشته شده در  85/08/04ساعت   توسط آخرین  | 

هرچه ... بیشتر...

هر چه بينا چشم ، رنج آشتايي بيشتر

                                    هر چه سوزان عشق ، درد بي وفايي بيشتر

هر چه جان کاهيده تر ، نزديکتر پايان عمر

                                    هر چه دل رنجيده تر ، سوز جدايي بيشتر

هر چه صاخب دل فزون ، بر گشته اقبالي فزون

                                    هر چه سر آزاده تر ، افتاده پايي بيشتر

هر چه دل رنجيده تر ، زندان هستي تنگتر

                                    هر چه تن شايسته تر ، شوق رهايي بيشتر

هر چه دانش بيشتر ، وامانده تر در زندگي

                                    هر چه کمتر فهم ، کبر و خودنمايي بيشتر

هر چه بازار ديانت گرم ، دل ها سردتر

                                     هر چه زاهد بيشتر ، دور از خدايي بيشتر

هر چه تن در رنج و زحمت ، نا اميدي عاقبت

                                     هر چه با ياران وفا ، بي اعتنايي بيشتر

2 نوشته شده در  85/07/27ساعت   توسط آخرین  |