
ای در خور اوج! آواز تو در کوه سحر، و گیاهی به نماز.
غمها را گل کردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.
من هستم، و سفالینه تاریکی و تراویدن راز ازلی.
سر بر سنگ، و هوایی خنک،
و روانی که پر از ریزش دوست.
خوابم چه سبک، ابر نیایش چه بلند، و چه زیبا بوته زیست
و چه تنها من!
تنها من، و سر انگشتم در چشمه باد، و کبوتر ها لب آب.
هم خنده موج، هم تن زنبوری بر سبزه مرگ، و شکوهی در پنجه باد.
من از تو پُرم، ای روزنه باغ هم آهنگی کاج و من و ترس!
هنگام من است، ای در به فراز، ای جاده به نیلوفر
خاموش پیام!

.......ناهید عباسی.......
..........................................................رضا موسائی
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار ، این قفس را ،
بر شکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم ، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن
نو بهار است ، گل به بار است
ابر چشمم ، ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین دست
طبیعت گل عمر مرا بچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این
بیشتر کن بیشتر کن بیشتر کن
مرغ بیدل شرح ، هجران مختصر مختصر کن
اسمان است و من و یک پرواز
ما به دنبال چه ایم از اغاز
ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم
زندگی چیست کز او می نالیم
زندگی
داستان مردیست
که به نان اندیشید
صبح تا شام دوید
و به نانش نرسید
زندگی
قصه ی پیرزنیست
که پی کارگران می خوابید
پیر مردش شاید
که مداوا بشود
زندگی
گریه ی دخترکی در سبد است
که مادر می خواست
دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید
ناز ان دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید
زندگی
شاخه گلی پشت چراغ سرخیست
که به دستان ظریف پسری نه ساله
سوی ما می اید
سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد
زندگی
تلخ ترین فاجعه ی عمر من است
چه کسی بود مرا دعوت کرد
زود تر باید رفت
زود تر باید مرد
گر گنج طلب داری از مار مترس ای دل
ور خرمن گل خواهی از خار مترس ای دل
چون زهد و نکو نامی بر باد هوا دادی
از طعنه ی بد گویان زنهار مترس ای دل
از رندی و بد نامی گر ننگ نمی داری
از فخر طمع بر کن وز عار مترس ای دل
گر طالب دیداری از خلد برین بگذر
ور نور به دست آمد از نار مترس ای دل
چون نرگس بیمارش خون می خور اگر مستی
ور زان که مگر جان ات بیمار مترس ای دل
گر همدم منصوری رو لاف انا الحق زن
چون دم زنی از وحدت از دار مترس ای دل
جان را چو فدا کردی از تن مکن اندیشه
چون ترک شتر گفتی از بار مترس ای دل
قول حکما بشنو کان دم که قدح نوشی
اندک خور و از مستی بسیار مترس ای دل
صد بار تو را گفتم کامروز که چون خواجو
اقرار نمی کردی ز انکار مترس ای دل
قلب مرا گرم می کند این اجاق
می خوانم زیر ستون های اتفاق
ژاله چو بارید بر دلم
بستر سردم اجاق شد
از گذر ابر خوشگلم
باغ پر از اتفاق شد
یار برون آمد از خیال
وصل رقیب فراق شد
ژاله پر از زندگی
خانه پر از اتفاق
بوسه پر ازسرخ گل
دیده پر از چلچراغ
دورترین یادبود
گرم ترین اشتیاق
صبح که از خواب می پرم
دست به جای تو می کشم
از عمق سپهر سراب من
افتاده چو اشکی در رختخواب من
بستر سردم بهار می شود
خانه پر از انتظار می شود
روز به مغرب رسید
بر سر رود کبود
چشم به شب دوختم
یار در آن سوی رود
رود که پهنا گرفت
گویی هرگز نبود
تو رنگ شرابی به دور دست
من رنگ خیالم ، نخورده ست
یاد ده ما را سخن های رقیق که تو را رحم آورد آن٬ ای رفیق
هم دعا از تو هم اجابت هم ز تو ایمنی از تو مهابت هم ز تو
گر خطا گفتیم٬ اصلاحش تو کن مصلحی تو٬ ای تو سلطان سخن
کیمیا داری که تبدیلش کنی گر چه جون خوی بود نیلش کنی
این چنین میناگری ها کار توست این چنین اکسیر ها ز اسرار توست
آب را و خاک را بر هم زدی ز آب و گل نقش تن آدم زدی
همه وقت عارفان را، نظر است و عاميان را نظري معاف دارند و، دوم روا نباشد
به نسيم صبح بايد، که نبات زنده باشي نه جماد مردگان را، خبر از صبا نباشد
اگرت سعادتي هست، که زنده دل بميري به حياتي اوفتادي، که دگر فنا نباشد
به کسي نگر که ظلمت، بزدايد از وجودت نه کسي نعوذبالله، که در او صفا نباشد
تو خود از کدام شهري، که ز دوستان نپرسي؟ مگر اندر آن ولايت، که تويي وفا نباشد
اگر اهل معرفت را، چو ني استخوان بسنجي چو دف اش به هيچ سختي، خبر از قفا نباش
اگرم تو خون بريزي، به قيامت ات نگيرم که ميان دوستان اين همه ماجرا نباشد
نه حريف مهربان است، حريف سست پيمان که به روز تير باران، سپر بلا نباشد
تو در آينه نگاه کن، که چه دلبري، وليکن تو که خويشتن بيني، نظرت به ما نباشد
تو گمان نبر که سعدي، ز جفا ملول گردد که گرش تو بي جنايت، بکشي جفا نباشد
دگري همين حکايت، بکند که من، وليکن چو معاملت ندارد، سخن آشنا نباشد
زندگی سختی و زیبایی های دیرین
زندگی یعنی من و تو٬ تو و من
زندگی یعنی تمام لحظه های ما شدن
لیلا
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مرده است
پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
رفتم ‚ رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
کاغذی دیدم از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
خک از شیشه آن پیدا بود
ککل پوپک
خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی
خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید
و بلوغ خورشید
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادرک ریاضی حیات
پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست
شهر پیدا بود
رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مردگاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود
کلمه پیدا بود
آب پیدا بود عکس اشیا در آب
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
سمت مرطوب حیات
شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل
دست تابستان یک بادبزن پیدا بود
سفره دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خک
ریزش تک جوان ازدیوار
بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی بایک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مهر
حمله کاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود
نظم در کوچه یونان می رفت
جغد در باغ معلق می خواند
باد در گردنه خیبر بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند
روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
شهر ها را دیدم
دشت ها را کوهها را دیدم
آب را دیدم خک رادیدم
نور و ظلمت را دیدم
و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
من با تاب من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمنک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
چک چک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
مترکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می شونم
و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهه پک حقیقت از دور
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمنک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
روح من بیکاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
سار کی می اید کبک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زیمن مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را ادرک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی اید
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خک نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است
پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
لب دریا برویم
تور در آب بیندازیم
وبگیریم طراوت را از آب
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادرک ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
کاشان | قریه چنار | تابستان 1343
بر آید نغمه ی دستان سرایی
بده ساقی که صوفی را در این راه
نباشد بی می صافی صفایی
اگر زر میزنی در ملک معنی
به از مستی نیابی کیمیایی
سحاب از کیمیایی بین که هر دم
کند با دیده ی ما ماجرایی
چه باشد گر ز عشرتگاه سلطان
به درویشی رسد بانگ نوایی
در این آرامگه چندان که بینم
نبینم بی ریایی بوریایی
وگر خود نافه ی مشک تتار است
نیابم اصل او را بی خطایی
سریر کی قباد و تاج کسری
نیرزد گرد نعلین گدایی
اگر خواهی که خود را بر سر آری
بباید زد به سختی دست و پایی
در این وادی فرو رفتند بسیار
که نشنیدند آواز درایی
ندارم چشم در دریای اندوه
که گیرد دست خواجو آشنایی
به سایه آن درختی رو که او گل های تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی کاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که می آیم
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد در او چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
نه هر شخصی بصر دارد نه هر برگی ثمر دارد
نه هر دریا خطر دارد نه هر شاهی گهر دارد
نه هر آهی اثر دارد نه هر راهی گذر دارد
نه هر مردی جگر دارد نه هر ابری مطر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیارا ناله ی مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
چراغ است این دل بیدار زین دامنش می دار
از این آب و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی
حریف همدمی گردیس که آبی در جگر دارد
چو آب ات در جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه تر دهد دائم درون دل ثمر دارد
خمش کردم ز گفتن من شدم مشغول حال خود
که باد است این سخن ها و باطن کی اثر دارد
چو شمس الدین تبریزی اگر داری خبر از دل
دل ات در وادی حیرت یقین عزم سفر دارد
گر تو گرفتارم کنی من با گرفتاری خوشم
گر خوار چون خارم کنی ای گل بدان خواری خوشم
والاترین گوهر تویی داروی جان پرور تویی
درمان دردم گر تویی در کنج بیماری خوشم
آید گر از غم جان به لب کی آیدم افغان به لب
با هرچه خواهد یار من در عالم یاری خوشم
ای بهترین غمخوار دل ای محرم اسرار دل
خواهی اگر آزار دل با آن دل آزاری خوشم
روزی اگر کامم دهی یا آنکه دشنامم دهی
با این خوشم با آن خوشم با هرچه خوش داری خوشم
تا گشته ام یار تو من از جان برم بار تو من
عشق است اگر بار گران با این گران باری خوشم
گر وصل و گر هجران بود گر درد و گر درمان بود
شاد و خوشم با این و آن آری خوشم آری خوشم
آلبوم "صیاد" علیرضا افتخاری
شعر: محمدعلی شیرازی
غم ديوانگی ام را مخوريد
و مگوييد که افسوس بر او؛
غم ديوانگی ام را مخوريد؛
و مبينيد که تا صبح سپيد،
ماه را می خوانم؛
غم ديوانگی ام را مخوريد؛
و مخوانيد دعا؛
من ديوانه به دلدادگی عاقل گشتم
که من از عالم هشيار بسی بيزارم؛
غم دیوانگی ام را مخورید ......
با من بگو تا کیستی؟ مهری؟ بگو ، ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو ، آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن ، گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من ، جانا چه می خواهی؟ بگو
گیرم نمی گیری دگر ، ز آشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر ، با من سخن گاهی بگو
غمخوار دل ای مه نیی ، از درد من آگه نیی
ولله نیی ، بالله نیی ، از دردم آگاهی؟ بگو
در خلوت من سر زده ، یک ره درآ ، ساغر زده
آخر نگویی سر زده ، از من چه کوتاهی؟ بگو
من عاشق تنهایی ام ، سر گشته شیدایی ام
دیوانه رسوایی ام ، تو هر چه می خواهی بگو...
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس
برده به باغ و به یاد منش آزاد کنید
لیلا
هر چه بينا چشم، رنج آشنايي بيشتر
هر چه سوزان عشق، درد بي وفايي بيشتر
هر چه جان كاهيده تر، نزديكتر پايان عمر
هر چه دل رنجيده تر، سوز جدايي بيشتر
هر چه صاحبدل فزون، برگشته اقبالي فزون
هر چه هر چه سر آزاده تر، افتاده پايي بيشتر
هر چه دل رنجيده تر، زندان هستي تنگتر
هر چه تن شايسته تر، شوق رهايي بيشتر
هر چه دانش بيشتر، وا مانده تر در زندگي
هر چه كمتر فهم، كبر و خودنمايي بيشتر
هر چه بازار ديانت گرم،دلها سردتر
هر چه زاهد بيشتر، دور از خدايي بيشتر
هر چه تن در رنج و زحمت، نا اميدي عاقبت
هر چه با ياران وفا، بي اعتنايي بيشتر
ديري است كه دلدار پيامي نفرستاد
ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پيكي ندوانيد و سلامي نفرستاد
سوي من وحشي صفت عقل رميده
آهو روشي، كبك خرامي نفرستاد
دانست كه خواهد شدنم مرغ دل از دست
وز آن خط چون سلسله، دامي نفرستاد
فرياد كه آن ساقي شكر لب سرمست
دانست كه مخمورم و جامي نفرستاد
چندان كه زدم لاف كرامات و مقامات
هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد
حافظ به ادب باش كه واخواست نباشد
گر شاه، پيامي به غلامي نفرستاد
گفتم شايد نديدنت
از خاطرهات دور ام كنه
ديدم نديدنت فقط
ميتونه كه كورم كنه
گفتم صداتو نشنوم
شايد كه از يادم بري
ديدم تو گوشهام جز صدات
نيستش صداي ديگري
نديدن و نشنيدنت
عشقِت رو از دلم نبرد
فقط دونستم بي تو دل
پرپر شد و گم شد و مرد
بعد از تو باغ لحظههام
حتي يه غنچه گل نداد
همش ميگفتم با خودم
نكنه بميرم و نياد
امروز، محتاج توام
من نميگم دلم ميگه
فردا اگه مُردم نيا
چه فايده، نوشدارو ديگه
آسمان مثل هميشه
آرام و بيصدا
در ميان اين آسمان
يك ستارۀ تنها وجود دارد
و آن ستاۀ تنها به دنبال نور ميگردد
كه آيا در اين تنهايي نور اميدي هست
شايد مثل دل من ستاره تنهاست
من و ستاره با هم دوست شديم
چون هم ستاره تنها بود هم من
و با هم مانديم
چون هر دو عاشق بوديم
ستاره عاشق نور
من عاشق تو
«ليلا»
باور كن صدام رو، باور كن
صدايي كه مانده و خسته است
باور كن قلبم رو، باور كن
قلبي كه گويي غمبر شكسته است، شكسته است
باور كن دست هام رو، باور كن
كه زادۀ نوازشه
باور كن چشم من رو، باور كن
كه يك قصيده خواهشه
وسوسه عاشق شدن
التهابِ لحظه هامه
حسرتِ فرياد كردنه
اسمه كسي با صدامه
اسم تو هم، اسمي كه هست
مثل غزل، كه هرشب هست
پر وسوسه، مثل سفر
مثل غربت، صادق هم هست
باور كن اسمم رو، باور كن
من فصل بارون و برگم
مبحوثِ بوي گل و شبنم
درختم، درخت خشكي به دستِ تگرگم
باور كن هميشه، باور كن
كه من با اشك زاده ام
باور كن حرف من رو، باور كن
كه من هميشه عاشقم
مي گريزم زين دغلکاران دنيا مي گريزم
تا نيابندم دگر، گم کرده جا پا مي گريزم
تاب سنگ هرزه چشمان را در اين گلشن ندارم
چون تزرو از لا به لا ي شاخ گلها مي گريزم
اين دل زود آشنا را مي کشم در بند عذلت
دورتر هر کجا ز مردم، آنجا مي گريزم
چشم تا كي بر در و در انتظار بي وفايان
تا نريزم ديگر اين اشک تمنا مي گريزم
يک شب عاقبت باغبان خوابش برد با ناله من
زين قفس آهسته چون مرغ شکيبا مي گريزم
چند روز زندگي اين همه بد نامي نخواهد
تا نگشتم در جهان زين بيش رسوا مي گريزم
در کنار دوستان از بس که ديدم نامرادي
ديگر از هر سايه چون آهوي صحرا مي گريزم
جز بلا جز آميزش اين نا سپاسان بر نخيزد
يا شوم پنهان به کنج خلوتي، يا مي گريزم
بس که ترسيده است چشمم از فسون تنگ چشمان
هر کجا بينم نگاهي گرم و گيرا، ميگريزم
در قيامت هم چو روي آشنايان را ببينم
در پناه سايه ديوار حاشا، ميگريزم
سخت پنهان گشته ام بر موج طوفان زاي هستي
همچو گوهر روزي از آغوش دريا ميگريزم
چشم هم گر خواست بگريزد به ترس خلق ديدن
گويمش همره نخواهم برد، تنها مي گريزم
مي گريزم با اميد بر نگشتن سوي مردم
هر چه زشتي ديدم از اين خلق، زيبا مي گريزم
هر چه بينا چشم ، رنج آشتايي بيشتر
هر چه سوزان عشق ، درد بي وفايي بيشتر
هر چه جان کاهيده تر ، نزديکتر پايان عمر
هر چه دل رنجيده تر ، سوز جدايي بيشتر
هر چه صاخب دل فزون ، بر گشته اقبالي فزون
هر چه سر آزاده تر ، افتاده پايي بيشتر
هر چه دل رنجيده تر ، زندان هستي تنگتر
هر چه تن شايسته تر ، شوق رهايي بيشتر
هر چه دانش بيشتر ، وامانده تر در زندگي
هر چه کمتر فهم ، کبر و خودنمايي بيشتر
هر چه بازار ديانت گرم ، دل ها سردتر
هر چه زاهد بيشتر ، دور از خدايي بيشتر
هر چه تن در رنج و زحمت ، نا اميدي عاقبت
هر چه با ياران وفا ، بي اعتنايي بيشتر