تبليغاتX
پندنامه
سبز باید شد... قسمت دوم

 

و ادامه ی داستان:

با طنین صدایش دشت به غوغا شد. درختها چنان سر به هم ساییدند که پنداری زیبا ترین هستند؛ جویبار به ترنمی موزون آوای خویش را تکرار کرد: من قشنگترینم... و پرستوها دایره وار در افق سریدند؛ چنانکه گویی اشرف مخلوقاتند. و ابرها در گستره ی آسمان، شکوهمند و سرفراز خرامیدند؛ انگار تماشایی ترینند...

دانه کوچک حیران از چگونه سبز شدن و نگران زیبایی خویش، سر به دامان زمین نهاد و گفت:بی گمان سبز خواهم شد، ولی آیا زیباترین خواهم بود؟

اندک زمانی سکوت بر همه جا حکم فرما شد،

و سپس کلاغی که بر فراز سپیداری نشسته بود به آوایی بلند گفت: می خواهی بدانی چگونه همچون من زیباترین موجود عالم باشی؟

دانه کوچک مبهوت سیاهی پرهای کلاغ، او را که حال به کنار جویبار آمده بود می نگریست و حرکتش را می پایید که نه جهیدن بود و نه راه رفتن، و بی اختیار گفت: نه، تو نمی توانی زیبا ترین باشی.

به شنیدن این سخن کلاغ برجای خود ایستاد،

ابرها بر سینه ی آسمان میخکوب شدند و درختان بی حرکت، همچون مجسمه هایی خشک و بی جان.

جویباران دست از نغمه سرایی شستند،

و دیگر بار همه جا در سکوت فرو رفت،

انگار زمستان بازگشته بود.

پس از گذشت لحظاتی سنگین، باز هم کلاغ بود که می گفت: بی هیچ تردید ، من قشنگترین موجود روی زمینم، می دانی چرا؟ چون خودم هستم، یک کلاغ پرسیاه و با شکوه. و تو نیز اگر می خواهی زیباترین باشی، تنها خودت باش.

دانه کوچک به حیرت گفت: خودم؟ ولی من نمی دانم چه هستم!

کلاغ دیگر بار منقار به تکرار حرف خود باز کرد : سبز شو و خود باش. که یگانه راز زیبایی ست.

دانه کوچک سر بر زمین نهاد و اندوهگین گفت: ای مادر مهربان ! ای زمین سخاوتمند ! مرا یاری کن تا قشنگترین باشم. می خواهم پیچکی شوم و بازوان سبز خویش بر پیکر ستونی بپیچم و بالا روم... بالا... بالا.

درختان یکصدا فریاد بر آوردند:

اگر ستون خراب شود به خاک خواهی افتاد.

و دانه فکر کرد؛ چسبکی شود بر سینه دیواری و بالا برود. بالا... بالاتر....

که آوای جویبار رشته ی افکارش را از هم گسیخت:

اگر ديوار فرو ريزد، به زير آوار مدفون خواهی شد.

دانه در اندیشه یک نیلوفر آبی بود تا بر سطح آرام برکه ای بیاساید؛ که ابرها خروشیدند:

اگر برکه خشک شود به گل خواهی نشست.

دانه گفت: پس تاکی خواهم شد و بر داربستی تکیه خواهم زد تا خوشه های انگورم در نور آفتاب بدرخشند....

چلچله ها دم خویش جنباندند و گفتند:

اگر داربست فرو بپاشد، خوشه هايت آلوده ی خاک خواهند شد.

دانه گفت:

پس چه باید کرد؟ مگر نه اینکه با آمدن بهار سبز باید شد؟

همه یکصدا پاسخ دادند : آری سبز باید شد........

دانه دیگر بار نالید: آه.... اما چه کنم من که... می خواهم زیبا ترین.... باشم؟!

کلاغ قدری جلوتر امد و گفت برای زیبا بودن سبز شدن کافی نیست ، باید خود بود.

آنگاه پر کشید.

و خط سیاه پروازش بر آبی سینه آسمان نقش بست...

 

                                                               "پایان قسمت دوم"

 

2 نوشته شده در  86/09/27ساعت   توسط یولاف  | 

سبز باید شد


به نام خدا


زمستان
پیر هنوز بر دامن تپه نشسته بود و کوله بارش را می بست که اولین نسیم بهار از راه رسید و آسمان سینه ی مهربان خود را برای پرواز اولین پرستوها آراست.

 دانه ی کوچک با خمیازه ای کوتاه چشم خود را باز کرد...

و به دشتی که هنوز خاکستری بود نگریست...

و از نسیم که بی قرار و شتابان می گذشت تا آمدن بهاران را به تمامی دشت مژده دهد پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟ نسیم در گوشش نجوا کرد: بهار در راه است سبز باید شد !

دانه کوچک که هنوز به درستی از خواب زمستانی بیدار نشده بود خمیازه خویش را ناتمام رها کرد و با تعجب گفت: سبز باید شد؟!!!

اما صدایش به نسیم نرسید.

درختان زمستان زده یک یک از خواب بر خواستند بازوان خود را در هم فرو می بردند و شادی کنان آمدن بهار را می سرودند. دانه کوچک به صدای بلند گفت: آهای با شما هستم؛ شما که چندین بهار را پشت سر گذاشته اید؛ به من بگویید چه باید کرد(؟!)

درختان سر خود را جنباندند و گفتند سبز باید شد.... و دانه تکرار کرد: سبز باید شد، سبز!...امّا...

اما صدایش در طنین آوای بال پرستویی که خبر از آمدن بهار داشت گم شد.

دانه ی کوچک از جویبار، که حال، شکوه زمزمه اش هر لحظه افسون می شد پرسید : با آمدن بهار چه باید کرد؟ و جویبار روان و شفاف نغمه سر داد من با هر بهار دوباره آغاز می شوم؛ پر بار تر و پویا تر... و آوایم تمامی کوهساران و همه دشتها را پر می کند، می پیچم و نقره فام می روم و دو کرانم سبز می شود، سبز!..و دانه کوچک تکرار کرد: سبز... سبز باید شد.

آنگاه رو به آسمان کرد. در آن آبی وسیع، تکه های ابر هر یک به نقشی می مانست. دانه فریاد زد: آهای ! شما هم به من بگویید با آمدن بهار چه باید کرد ! و ابر ها که شتابان می رفتند پاسخ دادند : در بهاران ما به جنب و جوش می آییم، می خروشیم تا رعد دل آسمان را بلرزاند و برق سینه اش را بشکافد. آنگاه باران می شویم و بر زمین می باریم تا که دامانش سبز شود، سبز... دانه کوچک سر به زیر انداخت و تکرار کرد: سبز... آری سبز باید شد...

آنگاه به درختان نگریست و به خارهایی که پنجه های خشک خود را از خاک به در کرده بودند، و به صدای بلند گفت: می دانم بهار به زودی از راه می رسد و باید که سبز شوم اما من می خواهم زیبا ترین باشم . . .

                                                                                                                            

                                                       "   پایان قسمت اول   "

2 نوشته شده در  86/09/13ساعت   توسط یولاف  | 

فهم به موقع

 

شبی زنی در فرودگاه در انتظار پرواز هواپیما بود . از فروشگاه فرودگاه ، یک کتاب به همراه یک بیسکویت خرید و جایی برای نشستن پیدا کرد .

مجذوب کتاب شده بود ، متوجه مردی شد که در کنارش می نشست...

مرد یکی دو بیسکوییت از بسته ای که آن وسط بود برداشت ،

زن سعی کرد از جسارت بزرگ او چشم پوشی کند و به خواندن کتاب ادامه داد...

مرد باز هم بیسکویت برداشت ! زن عصبانی تر شده بود ،کتاب می خواند ، گاهی بیسکویت می خورد ، گاهی هم به ساعتش نگاه می کرد... و با خودش می گفت : اگر من آدم خوبی نبودم حتما جواب این عمل زشتش را می دادم !

با هر بیسکویتی که زن برمی داشت مرد هم یکی بر می داشت تا اینکه به دانه آخر رسید ، مرد با لبخند خاصی آنرا برداشت و دو نیم کرد و نیمی را به زن داد و نیمی را خورد !

وقتی زمان پرواز شد زن به سرعت وسایلش را جمع کرد و بدون اینکه به آن دزد نمک نشناس نگاهی بکند به طرف درب خروجی رفت...

او دور می شد و با خودش گستاخی مرد را سرزنش می کرد ؛ در حالی که می توانست نگاه آن مرد را که رفتنش را با همان لبخند مسخره دنبال می کرد حس کند...

سوار هواپیما شد ، صندلی اش را پیدا کرد ، می خواست به کتاب خواندن ادامه دهد... کیفش را باز کرد... بسته ی بیسکویت داخل کیفش بود !

در یک لجظه تمام مدتی را که با آن مرد بود مرور کرد...یادش آمد خودش ، اصلا بسته ی بیسکویتش را بیرون نیاورده است...

و فهمید

آن بسته ی بیسکویت که تمام آن مدت ، وسط بود... متعلق به مرد بود !

 

2 نوشته شده در  86/09/05ساعت   توسط یولاف  | 

شمارش لحظه ، شمارش نفس

     در بيمارستاني دو مرد در يك اتاق بستري بودند . مرد كنار پنجره به خاطر بيماري ريوي بعد از ظهر ها يك ساعت در تخت مي نشست تا مايعات داخل ريه اش خارج شود . اما دومي بايد طاق باز مي خوابيد و اجازه نشستن نداشت . آن دو ، ساعت ها در مورد همسر ، خانواده هايشان ، شغل ، تفريحات و خاطرات دوران سربازي صحبت مي كردند . بعد از ظهر ها ، مرد اول در تخت مي نشست . روي خود را به سمت پنجره بر مي گرداند و هر آنچه را كه مي ديد براي ديگري توصيف مي كرد . در آن حال بيمار دوم چشمان خود را مي بست و تمام جزئيات دنياي بيرون را پيش روي خود مجسم مي كرد . او با اين كار جان تازه اي مي گرفت ، چرا كه دنياي بي روح و كسالت بار او با تكاپو و شور و نشاط فضاي بيرون پنجره رنگ زندگي مي گرفت .
     پنجره مشرف به پاركي زيبا با درياچه اي آبي بود كه مرغابي ها و قو ها در آن شناور بودند . كودكان ، قايق هاي بادباني خود را در آب به حركت در مي آورند . گل هاي زيبا و رنگارنگ و افق پهناور از دوردست ديده مي شد .
    در يك بعد از ظهر گرم ، مرد كنار پنجره از رژه اي بزرگ در خيابان خبر داد . با وجود اينكه مرد دوم صدايي نمي شنيد ، با بستن چشمانش تمام صحنه را آنگونه كه هم اتاقيش وصف مي كرد ، پيش رو مجسم مي نمود .
     روزها و هفته ها به همين صورت سپري شد . يك روز صبح وقتي پرستار به اتاق آمد با پيكر بي جان مرد كنار پنجره ، كه با آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود روبرو شد .پس از آنكه پرستاران ، جسد را به خارج از اتاق منتقل كردند ، مرد دوم درخواست كرد تخت او را به كنار پنجره منتقل كنند . به محض اينكه كنار پنجره قرار گرفت با شوق فراوان به بيرون نگاه كرد ، اما تنها چيزي كه ديد ديواري بلند و سيماني بود .با تعجب به پرستار گفت : جلو اين پنجره كه ديواره ! چرا او منظره بيرون را آنقدر زيبا وصف مي كرد ؟ پرستار گفت : او كه نابينا بود ، او حتي نمي توانست اين ديوار سيماني بلند را ببيند . شايد فقط مي خواسته تو را به زندگي اميدوار كند .
     بالاترين لذت در زندگي اين است كه عليرغم مشكلات خودتان ، سعي كنيد ديگران را شاد كنيد .
اگر مي خواهيد خود را ثروتمند احساس كنيد كافي است تمام نعمت هايتان را ، كه با پول نمي توان خريد بشماريد . زمان حال يك هديه است ، پس قدر اين هديه را بدانيد .
     انسان ها سخنان شما را فراموش مي كنند .
     انسان ها عمل شما را فراموش مي كنند .
     اما آنها هيچگاه فراموش نمي كنند كه شما چه احساسي را برايشان به وجود آورديد .
     به ياد داشته باشيد : زندگي شمارش نفس هاي ما نيست ، بلكه شمارش لحظاتي است كه اين نفس ها مي سازند .
2 نوشته شده در  86/08/28ساعت   توسط آخرین  | 

ساندویچ کالباس
 
در كارخانه اي در يك منطقه تاسيساتي هنگامي كه زنگ ناهار به صدا در ميامد تمام كارگرها در كنار هم می نشستند و نهار مي خوردند. همواره با نوعي يكنواختي تعجب آور يكي از كارگرها بسته نهارش را باز مي كند و شروع به اعتراض مي كند:
لعنت بر شيطان !
اميدوارم كه ساندويچم كالباس نباشد. من از كالباس متنفرم او عادت داشت هر روز بدون استثنا از ساندويچ كالباس شكايت كند و اين كار را همواره بدون هيچ تغييري در رفتارش تكرار مي كرد. هفته ها گذشت. كم كم ساير كارگر ها به ستوه در آمدند.
سر انجام يكي از كارگرها به او گفت:
اگر تا اين اندازه از ساندويچ كالباس متنفري چرا به همسرت نمي گويي يك ساندويچ ديگر برايت درست كند؟
مرد جواب داد:
منظورت از همسر چيست؟
من كه متاهل نيستم !
من خودم ساندويچهايم را درست ميكنم.

نتيجه:
در حالي از زندگي خود مي ناليم و هر روز مدام از سختيها و رنج هاي زندگي شكايت ميكنيم كه تمام شرايط حاكم بر زندگيمان حاصل اعمال ، تفكرات و تصميمات خود ماست. اين قانون الهي است كه هيچكس غير از ما نبايد و نمي تواند براي ما تعيين تكليف كند. ما خود ساندويچهاي زندگيمان را درست ميكنيم. اگر از كيفيت آن ناراضي هستيد به جاي مقصر شمردن سرنوشتتان، تصميم قاطع بگيريد و آن را آنطور كه مي خواهيد بسازيد و از آن لذت ببريد.

2 نوشته شده در  86/08/08ساعت   توسط آخرین  | 

انشاي يك كودك 8 ساله


مادربزرگ كسي كه هميشه وقت دارد.
مادربزرگ زني است كه خودش بچه ندارد اما عاشق دخترها و پسرهاي كوچك آدم هاي ديگر است و پدربزرگ شوهر اوست. پدربزرگ با پسرها پياده روي مي رود و با آن ها درباره ماهيگيري و چيزهاي بي معني ديگري مثل آن صحبت مي كند.
مادربزرگ ها كاري جز اين كه كنار ما باشند ندارند. آن قدر پير هستند كه نبايد بازي هاي سخت بكنند يا بدوند فقط كافي است كه با ماشين ما را به سوپر ماركتي ببرند كه اسب متحرك سكه اي داشته باشد والبته خوبي مادربزرگ ها اين است كه هميشه كيف پولي پراز سكه دارند.
هم چنين اگر ما را براي پياده روي ببرند هرگز نمي گويند كه زود باش عجله كن دير شد
و با اين كار مي توانيم گل هاي قشنگ و برگ هاي زيبا را ببينيم .
اكثر مادربزرگ ها چاق هستند اما نه آن قدر چاق كه نتوانند بند كفش هاي ما را ببندند. آن ها عينك مي زنند و با مزه اين است كه مي توانند دندان ها و لثه هايشان را دراورند.
نيازي نيست كه مادربزرگ ها خيلي باهوش باشند. تنها كافي است كه به سوالاتي مانند چرا سگ ها دنبال گربه ها مي كنند و .. جواب بدهند.
مادربزرگ ها با ما بچه گانه حرف نمي زنند. كاري كه اغلب بزرگترها مي كنند و خيلي سخت است كه با اين طرز حرف زدن منظورشان را بفهمي. وقتي براي ما قصه مي خوانند قسمت هايي از آن را به خاطر اين كه بارها آن را برايمان خوانده اند، جانمي اندازند.
هر كس بايد سعي كند كه يك مادربزرگ داشته باشد. زيرا آن ها تنها بزرگترهاي هستند كه هميشه وقت دارند.
2 نوشته شده در  86/06/13ساعت   توسط آخرین  | 

همه ی ما در زندگی چهار همسر داریم

روزی روزگاری پادشاهی چهار همسر داشت. او عاشق و شیفته ی همسر چهارمش بود. با دقت وظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه ها ی گران قیمت و فاخر می آراست و به او بهترین ها هدیه می کرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد مهربان صبور و محتاط بود. هرگاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر اول پادشاه شریکی بسیار وفا دار و صادق بود و سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت وحکومت همسرش داشت. او همسرش را از صمیم قلب دوست می داشت. اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد.

روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت : من چهار همسر دارم اما الان که در حال مرگ هستم تنها مانده ام بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت من بیشتر از همه عاشق تو بودم تو را صاحب لباس های فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است اکنون من در حال مرگ هستم آیا با من همراه می شوی ؟ همسر چهارم جواب داد :به هیچ وجه !و در حالی که چیز دیگری می گفت از کنار او گذشت جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین از همسر سوم سوال کرد و به او گفت : در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام اما حالا در حال مرگ هستم آیا با من همراه می شوی ؟همسر سوم نه زندگی خیلی خوب است ومن بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد.قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد .بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت : من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی اکنون در حال مرگ هستم آیا تو همراه من می آیی؟همسر دوم گفت : متاسفم ! در این مورد نمی توانم کمکی کنم. حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزارت همراهت بیایم. جواب او همچون گلوله ای از آتش پادشاه را ویران کرد . ناگهان صدایی او را خواند : من با تو خواهم آمد ! همراهت هستم فرقی نمی کند به کجا روی با تو می آیم .پادشاه نگاهی انداخت. همسر اولش بود! او به علت عدم توجه پادشاه و سوءتغذیه بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی زیاد گفت ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم. در حقیقت همه ی ما در زندگی چهار همسر داریم. همسر چهارم ما جسممان هست بدون توجه به اینکه تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم هنگام مرگ ما را تنها می گذارد. همسر سوم ما ثروت و دارایی و موقعیت ما است که بعد از فوتمان به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما خانواده و دوستان هستند فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم بیشترین کاری که می توانند انجام دهند این است که ما را تا مزارمان همراهی کنند . همسر اول ما روحمان است اغلب به دنبال ثروت و قدرت و خوشی از آن غفلت می نماییم. در صورتی که تنها کسی هست که همه جا همراهمان است. همین حالا احیایش کنید مقاومش سازید وگرامی اش دارید چرا که تنها بخشی از وجود ما که با ما تا تخت پادشاهی خداوند همراه خواهد بود و با ما جاودان می ماند روحمان است…

2 نوشته شده در  86/05/15ساعت   توسط آخرین  | 

زکریا و دیوانه

روزی محمد بن زکریای رازی با تعدادی از شاگردانش از راهی می گذشت. دیوانه ای جلو رفتو مانع حرکت آنها شد . او به هیچ کس جز زکریا نگاه نکرد . مدت زیادی به او خیره شد و خندید . زکریا به خانه آمد و گفت تا برایش جوشانده افتیمون* آماده کنند . وقتی جوشانده را خورد شاگردانش علت را پرسیدند . گفت: اگر آن دیوانه نشانی از سودای* خویش در وجود من نمی دید و شباهتی بین من و خودش نمی یافت چنین به من خیره نمی شد و نمی خندید چرا که از قدیم گفته اند : کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز !


1- گیاهی که در قدیم آن را داروی جنون می دانستند .
2- درطب قدیم یکی از اخلاط چهار گانه است که اگر تعادل آن در بدن به هم بخورد باعث جنون می شود .

2 نوشته شده در  86/05/04ساعت   توسط آخرین  | 

حکایت ملک الموت و سلیمان


روایت کنند که ملک‌الموت روزی پیش سلیمان داود (ع) شد. و مردی پیش وی نشسته بود؛ چند بار تیز در وی نگریست و بیرون شد.
گفت : یا رسول الله این مرد که بود که چنین تیز در من نگریست؟
گفت : ملک و الموت بود!
گفت : ترسم که مرا بخواهد برد؛ مرا از دست وی برهان؛ بفرمای تا مرا در ناحیت هندوستان برند تا باشد که مرا باز نیابد.
سلیمان علیه‌السلام باد را بفرمود تا وی را به هندوستان برد. چون ساعتی بود ملک‌الموت در پیش سلیمان شد. سلیمان علیه‌السلام گفت : چه سبب بود که تیز در آن مرد نگریستی؟
گفت : عجب می‌داشتم که حق تعالی مرا فرموده بود که جان وی را بردار به هندوستان، و وی از هندوستان دور بود؛ تعجب می‌کردم که این حال چگونه خواهد بود؟ چون از پیش تو برفتم، به هندوستان شدم، وی را آنجا دریافتم، جان وی برداشتم…

2 نوشته شده در  86/04/11ساعت   توسط آخرین  | 

عبید زاکانی

یکی بوده خرش رو می دزدن. داشته گريه می کرده. يکی میاد بهش می گه گريه نکن سوره یاسین بخون خرت پيدا می شه. طرف می گه که ای بنده خدا تو خورجین خرم يک قران کامل بود.

لطایف عبید زاکانی

 

از طرف نیما نویسنده وبلاگ : http://zolfe-kaj.blogfa.com

2 نوشته شده در  86/04/10ساعت   توسط آخرین  | 

سنگ های بزرگ
 

الله

روزی یک استاد سر کلاس کوزه ای دهان گشاد بیرون آورد و روی میز گذاشت.
تعدادی قلوه سنگ را درون آن چید تا کوزه پر شد سپس از دانشجویان پرسید: آیا کوزه پر است؟

همه گفتند: بله . آنگاه استاد تا جایی که می شد درون آن شن ریخت و سوال خود را تکرار کرد . یکی از دانشجویان جواب داد:  احتمالا نه.

و استاد اینبار یک سطل ماسه بیرون آورد و آنها را درون کوزه ریخت ماسه فضای بین سنگ و شن را پر کرد و استاد باز هم سوال را پرسید: همه فریاد زدند: نه! استاد گفت: خوب است و پارچ آبی را برداشت و کوزه را لبالب پر کرد و از بچه ها پرسید: چه کسی می تواند بگوید نکته این مثال در چه بود؟

یک نفر گفت: این مثال می خواهد به ما بگوید که برنامه زمانی ما هر قدر هم که پر و فشرده باشد اگر حقیقتا سخت تلاش کنیم همیشه می توانیم کارهای بیشتری را در آن بگنجانیم. استاد پاسخ داد: نه نکته این نیست حقیقتی که این مثال به ما می آموزد این است که اگر سنگ های بزرگ را اول نگذارید هیچ وقت فرصت پرداختن به آنها را نخواهید یافت.
بزرگ های زندگی شما کدام هایند؟
فرزند محبوب تحصیل رویاها انگیزه های با ارزش...
به یاد داشته باشید ابتدا این سنگ های بزرگ را بگذارید در غیر این صورت هیچ گاه به آنها دست نخواهید یافت. اگر با کار های کوچک خود را خسته کنید زندگی خود را با آنها که که اهمیت زیادی ندارند پر خواهید کرد و هیچ گاه وقت کافی برای کارهای بزرگ و مهم نخواهید داشت.


منبع : ماهنامه پرستوی آفاق

معرفی شده از طرف وبلاگ : http://www.anarkali.blogfa.com

یا حق...

2 نوشته شده در  86/03/28ساعت   توسط آخرین  | 

زن کامل
 

ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت می‌کرد.
- `خوب ملا، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده‌ای؟`
ملا نصر‌الدین پاسخ داد: ` فکر کرده‌ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی‌خبر بود. بعد به اصفهان رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره‌ی آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کرده‌ای ازدواج کنم.`
- `پس چرا با او ازدواج نکردی؟`
- `آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می‌گشت!`

2 نوشته شده در  86/03/23ساعت   توسط آخرین  | 

درس بزرگ
 

روزی مردی سعی داشت تا بره مورد علا قه اش را به داخل خانه ببر د ولی بره وارد خانه نمی شدو پا هایش را محکم بر زمین فشار می داد.
خدمتکار منزل وقتی این صحنه را دید نزدیک شد و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت. بره شروع به مکیدن کرد. خدمتکار داخل خانه رفت و بره هم به دنبالش راه افتاد.
مرد از این اتفاق ساده درس بزرگی گرفت. فهمید که برای اثر گذاشتن بر دیگران ابتدا باید خواسته های آنها را درک کرد.

2 نوشته شده در  86/03/18ساعت   توسط آخرین  | 

شما خدا هستید ؟
 

پسرکی زیر بارش شدید برف

بدون کفش پشت ویترین مغازه ایستاده بود

زنی از آنجا می گذشت

آرزو را در چهره پسرک خواند

دستش را گرفت و به داخل مغازه برد و یک جفت کفش نو برایش خرید. بعد رو به او گفت :

حالا به خانه  ات بورو... امیدوارم عید خوبی داشته باشی.

پسر از زن پرسید : خانوم شما خدا هستید ؟

زن گفت : من یکی از بندگان خدا هستم.

پسر گفت : من می دانستم شما یک نسبتی با خدا دارید.

فرستاده شده توسط : آیدا < دختر پاییزی >        از وبلاگ :  http://www.autumngirl.blogfa.com/

2 نوشته شده در  86/03/16ساعت   توسط آخرین  | 

افسانه نرگس
جوان زیبایی که هر روز می رفت و زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا می کرد. چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. در جایی که به آب افتاده بود، گلی روئید که نرگس نامیدنش.

وقتی نرگس مرد، اوریادها ( الهه جنگل ) به کنار دریاچه آمدند.

اوریادها از دریاچه پرسیدند : که چرا می گریی ؟

دریاچه گفت : « برای نرگس می گریم. »

اوریادها گفتند : « آه٬ شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی ». و ادامه دادند : « هر چه بود٬ با آنکه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم٬ تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی.»

دریاچه پرسید : مگر نرگس زیبا بود ؟

اوریادها شگفت زده پرسیدند : کی بهتر از تو این حقیقت را بداند ؟ هر چه بود٬ هر روز در کنار تو می نشست.

دریاچه لختی ساکت ماند. سرانجام گفت: « من برای نرگس می گریم٬ اما هرگز زیبایی او را نیافته بودم. برای نرگس می گریم٬ چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد٬ می توانستم در اعماق دیدگانش٬ بازتاب زیبایی خود را ببینم.

فریبا

2 نوشته شده در  86/02/12ساعت   توسط آخرین  | 

عبید زاکانی ( رساله دلگشا )
درویشی به در دهی رسید. جمعی کدخدایان را دید آنجا نشسته٬ گفت: « مرا چیزی بدهید و گرنه به خدا با این دیه همان کنم که با آن دیه دیگر کردم.» ایشان بترسیدند٬ گفتند: « مبادا که ساحری یا ولیی باشد که از او خرابی به دیه ما رسد. » آنچه خواست بدادند. بعد از آن پرسیدند که : « با آن دیه چه کردی؟ » گفت : « آنجا سوالی کردم٬ چیزی ندادند. به اینجا آمدم٬ اگر شما هم چیزی نمی دادید این دیه را نیز رها می کردم و به دیهی دیگر می رفتم. »
2 نوشته شده در  86/02/07ساعت   توسط آخرین  | 

عطار ( منطق الطیر )
دردمندی یش شبلی می گریست                  شیخ از او پرسید کاین گریه ز چیست؟

گفت: شیخا دوستی بود آن من                      کز جمالش تازه بودی جان من

دی بمرد و من بمردم از غمش                        شد جهان بر من سیاه از ماتمش

شیخ گفتا شد دلت بی خویش از این              خود نمی باشد سزایت بیش از این

دوستی دیگر گزین این بار تو                          کو نمیرد هم نمیری زار تو

دوستی کز مرگ نقصان آورد                           دوستی او غم جان آورد

هر که شد در عشق صوت مبتلا                      هم از آن صورت فتد در صد بلا

2 نوشته شده در  86/02/06ساعت   توسط آخرین  | 

بازگشت کودکی ( داستانکی از شل سیلور استاین )

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

 

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

 

پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

 

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

 

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

 

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

 

اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

 

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

 

" می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "

 

 

لینک به مرجع اصلی

2 نوشته شده در  86/02/01ساعت   توسط آخرین  | 

پرنده مهاجر
وقتی تمام درهای آرزو به روی پرنده مهاجر بسته می شود و به او اجازه پریدن ندهدند٬ آنوقت است که پرنده در کنج قفس٬ رو به مرگ٬ می میرد.

و جه دردناک است٬ مردن پرنده در قفس تنهایی دل٬ و چه مظلومانه پرنده خسته مهاجر٬ سر بر دیوار قفس می زند٬ تا نجات پیدا کند.

ولی افسوس !   که کسی در قفس را به سوی او باز نمی کند و سرنوشت او این چنین رقم خواهد خورد !

مرگ با غم و درد در کنج قفس ٬ وحتی ندیدن آزادی !

                                                                         لیلا

2 نوشته شده در  86/02/01ساعت   توسط آخرین  | 

کفتکو با خدا

خواب ديدم و در خواب با خدا گفتگو کردم.

خدا گفت: مي خواهي با من گفتگو کني؟

گفتم: اگه وقت داشته باشيد.

خدا لبخند زد و گفت: وقت من عبدي است،

چه سئوالي در ذهن داري که مي خواهي بپرسي؟

گفتم: چه چيزي بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

خدا پاسخ داد: اينکه آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند، عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي را مي خورند.

اينکه سلامتي شان را صرف بدست آوردن پولي مي کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.

اينکه با نگراني نسبت به آينده، زمان حال فراموششان مي شود، آنچنان که ديگر نه در آينده زندگي مي کنند و نه در حال.

اينکه چنان زندگي مي کنند که گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند که گويي هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت مانديم، بعد پرسيدم: به عنوان يک پدر، مي خواهيد فرزندانتان چه درس هايي از زندگي ياد گيرند؟

خدا پاسخ داد: ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد، اما ميتوان محبوب ديگران شد.

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند.

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتر دارد، بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوستشان دارند، ايجاد کنند و سالها وقت لازم است تا آن زخم التيام يابد. با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

ياد بگيرند که کساني هستند که آنها را عميقاً دوست دارند اما بلد نيستند احساس شان را ابراز کنند.

ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آنرا متفاوت نبينند.

ياد بگيرند که من اينجا هستم.........................هميشه .

                         فریبا

2 نوشته شده در  85/08/04ساعت   توسط آخرین  |