تبليغاتX
پندنامه
فهم به موقع

 

شبی زنی در فرودگاه در انتظار پرواز هواپیما بود . از فروشگاه فرودگاه ، یک کتاب به همراه یک بیسکویت خرید و جایی برای نشستن پیدا کرد .

مجذوب کتاب شده بود ، متوجه مردی شد که در کنارش می نشست...

مرد یکی دو بیسکوییت از بسته ای که آن وسط بود برداشت ،

زن سعی کرد از جسارت بزرگ او چشم پوشی کند و به خواندن کتاب ادامه داد...

مرد باز هم بیسکویت برداشت ! زن عصبانی تر شده بود ،کتاب می خواند ، گاهی بیسکویت می خورد ، گاهی هم به ساعتش نگاه می کرد... و با خودش می گفت : اگر من آدم خوبی نبودم حتما جواب این عمل زشتش را می دادم !

با هر بیسکویتی که زن برمی داشت مرد هم یکی بر می داشت تا اینکه به دانه آخر رسید ، مرد با لبخند خاصی آنرا برداشت و دو نیم کرد و نیمی را به زن داد و نیمی را خورد !

وقتی زمان پرواز شد زن به سرعت وسایلش را جمع کرد و بدون اینکه به آن دزد نمک نشناس نگاهی بکند به طرف درب خروجی رفت...

او دور می شد و با خودش گستاخی مرد را سرزنش می کرد ؛ در حالی که می توانست نگاه آن مرد را که رفتنش را با همان لبخند مسخره دنبال می کرد حس کند...

سوار هواپیما شد ، صندلی اش را پیدا کرد ، می خواست به کتاب خواندن ادامه دهد... کیفش را باز کرد... بسته ی بیسکویت داخل کیفش بود !

در یک لجظه تمام مدتی را که با آن مرد بود مرور کرد...یادش آمد خودش ، اصلا بسته ی بیسکویتش را بیرون نیاورده است...

و فهمید

آن بسته ی بیسکویت که تمام آن مدت ، وسط بود... متعلق به مرد بود !

 

2 نوشته شده در  86/09/05ساعت   توسط یولاف  |