تبليغاتX
پندنامه
سبز باید شد... قسمت دوم

 

و ادامه ی داستان:

با طنین صدایش دشت به غوغا شد. درختها چنان سر به هم ساییدند که پنداری زیبا ترین هستند؛ جویبار به ترنمی موزون آوای خویش را تکرار کرد: من قشنگترینم... و پرستوها دایره وار در افق سریدند؛ چنانکه گویی اشرف مخلوقاتند. و ابرها در گستره ی آسمان، شکوهمند و سرفراز خرامیدند؛ انگار تماشایی ترینند...

دانه کوچک حیران از چگونه سبز شدن و نگران زیبایی خویش، سر به دامان زمین نهاد و گفت:بی گمان سبز خواهم شد، ولی آیا زیباترین خواهم بود؟

اندک زمانی سکوت بر همه جا حکم فرما شد،

و سپس کلاغی که بر فراز سپیداری نشسته بود به آوایی بلند گفت: می خواهی بدانی چگونه همچون من زیباترین موجود عالم باشی؟

دانه کوچک مبهوت سیاهی پرهای کلاغ، او را که حال به کنار جویبار آمده بود می نگریست و حرکتش را می پایید که نه جهیدن بود و نه راه رفتن، و بی اختیار گفت: نه، تو نمی توانی زیبا ترین باشی.

به شنیدن این سخن کلاغ برجای خود ایستاد،

ابرها بر سینه ی آسمان میخکوب شدند و درختان بی حرکت، همچون مجسمه هایی خشک و بی جان.

جویباران دست از نغمه سرایی شستند،

و دیگر بار همه جا در سکوت فرو رفت،

انگار زمستان بازگشته بود.

پس از گذشت لحظاتی سنگین، باز هم کلاغ بود که می گفت: بی هیچ تردید ، من قشنگترین موجود روی زمینم، می دانی چرا؟ چون خودم هستم، یک کلاغ پرسیاه و با شکوه. و تو نیز اگر می خواهی زیباترین باشی، تنها خودت باش.

دانه کوچک به حیرت گفت: خودم؟ ولی من نمی دانم چه هستم!

کلاغ دیگر بار منقار به تکرار حرف خود باز کرد : سبز شو و خود باش. که یگانه راز زیبایی ست.

دانه کوچک سر بر زمین نهاد و اندوهگین گفت: ای مادر مهربان ! ای زمین سخاوتمند ! مرا یاری کن تا قشنگترین باشم. می خواهم پیچکی شوم و بازوان سبز خویش بر پیکر ستونی بپیچم و بالا روم... بالا... بالا.

درختان یکصدا فریاد بر آوردند:

اگر ستون خراب شود به خاک خواهی افتاد.

و دانه فکر کرد؛ چسبکی شود بر سینه دیواری و بالا برود. بالا... بالاتر....

که آوای جویبار رشته ی افکارش را از هم گسیخت:

اگر ديوار فرو ريزد، به زير آوار مدفون خواهی شد.

دانه در اندیشه یک نیلوفر آبی بود تا بر سطح آرام برکه ای بیاساید؛ که ابرها خروشیدند:

اگر برکه خشک شود به گل خواهی نشست.

دانه گفت: پس تاکی خواهم شد و بر داربستی تکیه خواهم زد تا خوشه های انگورم در نور آفتاب بدرخشند....

چلچله ها دم خویش جنباندند و گفتند:

اگر داربست فرو بپاشد، خوشه هايت آلوده ی خاک خواهند شد.

دانه گفت:

پس چه باید کرد؟ مگر نه اینکه با آمدن بهار سبز باید شد؟

همه یکصدا پاسخ دادند : آری سبز باید شد........

دانه دیگر بار نالید: آه.... اما چه کنم من که... می خواهم زیبا ترین.... باشم؟!

کلاغ قدری جلوتر امد و گفت برای زیبا بودن سبز شدن کافی نیست ، باید خود بود.

آنگاه پر کشید.

و خط سیاه پروازش بر آبی سینه آسمان نقش بست...

 

                                                               "پایان قسمت دوم"

 

2 نوشته شده در  86/09/27ساعت   توسط یولاف  |