این روزها ؛ فکر میکنم ، فکر میکنم ، و باز هم فکر...
به یک شروع دوباره ؛ برای آخرین بار ،
"زندگی شوخی نیست" رو هزار بار ،
"زندگی یک بار اتفاق می افته" رو صد هزار بار ؛ سرمشق گرفتم که بنویسم... نمی دونم ؛
شاید یک بار... دو بار... سه بار... نمی دونم... چند بار دیکتمو 20 نشدم که معلّمم دوباره همین سرمشق ها رو بهم داده !
امّا
این دفعه خیلی خوشحالم ، چون فقط اینها نیست ، من دفترم رو دوست دارم ، و سرمشقهامو ، و کلمات رو ... کلمه هایی که خط قرمز نخوردن ، مثل:
امید...
ایمان...
توکل...
و حالا هم... صبر.....
این روزها ؛ قرآن رو که باز میکنم ، قرآن هم بهم می گه :
زندگی شوخی نیست و فقط یک بار اتفاق میافته پس حواست رو خوب خوب جمع کن و تصمیم های مهم بگیر... زود یولاف... زود... دیر نشه یولاف... دیر نشه ! برای اینکه بهترین یولاف باشی...
پس یه دفتر جدید برداشتم ،
و اولین صفحش نوشتم
اعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم
بسم الله الرّحمن الرّحیم
**الخبیثات للخبیثون...
والخبیثون للخبیثات...
و الطّـیّبات للطّـیّبین...
و الطّـیّبون للطّـیّبات...
اولئک مبّرون ممّا یقولون...
لهم مغفرة و رزق کریم**
صدق الله العلی العظیم
سوره ی مبارکه ی نور ،
آیه ی شریفه ی 26
اسم دفترم هست:
«هفت شب آبی»
حالا می خوام فقط توی این دفترم بنویسم و بس. از شروع نصفه نیمه بدم میاد... با تمام وجود... بسم الله... و تمام!
پ.ن.1:حرفای پست قبلی یادم نرفته... دارم مرتبش میکنم!